پرشین سکس

پرشين سكس داغترين وب سايت فارسي

زندگی کثیف قسمت آخر

سفر یکهفته ای به ترکیه مثل ۷ ساعت گذشت و نفهمیدم که کی دوباره اومدم توی خونه خودم؟ ۳روز استانبول و ۴ روز آنتالیا برنامه تورمون بود . دیدنیهای استانبول مخصوصا مسجد ایا صوفیا بی نظیر بودند و ساحل دریای آنتالیا و رودخانه وحشی که تو برنامه مون بود منو محسور خودش کرده بود . دیدن زنهای بی کینی پوشیده کنار ساحل برای من خیلی عجیب بود ولی مسیح خیلی عادی برخورد میکرد .بهم میگفت که اینقدر از این صحنه ها تو انگلیس که بوده دیده براش عادیه . اون تو برایتون انگلیس بوده که شهر ساحلیه اونجاست ظاهرا .
راستی عزیزم چرااز زن انگلیسیت جدا شدی؟
این اولین باری بود که ازش میپرسیدم . البته خودش روز اول یه چیزهایی رو گفته بود راجع به اختلاف فرهنگی ولی حالا دوباره دلم خواست ازش بشنوم .
مسیح آهی کشید : میدونی من احساساتی هستم وزود دل به دختری دادم که توکافه جلوی دانشگاهمون کا رمیکرد . غافل از این که من و اون مال دودنیای متفاوتیم . مثلا شب اولی که فهمیدم دختر نیست کلی شوکه شدم ولی برای اون عادی بود . دوستای پسرشو چند بار اورده بود خونه ما و جلوی چشم من باهاشون لاس می زد . و….
سکوتی کرد و به دریا خیره شد .
دیگه نمیتونستم تحمل کنم . و از هم جدا شدیم یه سالی باهم زندگی میکردیم البته . دیگه حاجیمون هم هی اصرار کرد که تو که درست تموم شده بیا و به من کمک کن من هم برگشتم .
نگاهی به چشمهای من کرد و ادامه داد : بعد توی فرشته نصیبم شدی . من که دیگه از خدا هیچ چیزی نمی خوام چون بهترین چیزی رو که میتونست بهم داده . اونم تویی خوشگلکم .
حالا نشسته بودم توی خونه . ماه پیش سالگرد ازدواجمون بود برام جشن سالگرد رو گرفت و همه خانواده هامون رو هم دعوت کرد . شب خوبی بود اون شب ولی …ولی .. او ن مشکل ما حل نمی شد که نمی شد . مسئله این بود که شوهر من نمی خواست قبول که که این موضوع هم قابل حله و باید بره دکتر .
سرمو با خیلی چیزها سرگرم میکردم تا فشار جنسی ام رو کنترل کنم ولی گاهی از دستم در میرفت و بدبخت ترین زن دنیا اون موقع من بودم . روی تختم میافتادم و زارزار گریه میکردم . چند بار تا مرز خود ارضایی رفتم . ولی بی فایده بود هیچ چیزی جای یه مرد روبرای من پر نمیکرد
یه روزی از یکی شنیدم که دکتر فرامرزی توی میرداماد تخصص این چیزها رو داره و روانشناسه . وقتی گرفتم و خودم تنهایی رفتم پیشش تا بهم بگه که چی کا رمیتونم بکنم .دلم میخواست این راه بهم جواب بده . دیگه داشتم از درون له ولورده میشدم . ودتی بودیه خنده از ته دل کسی از من نشنیده بود .
از آسانسور مطب که خارج شدم تابلوی دکترخودنمایی میکرد . چادرمو دور خودم بیشتر پیچیدم تا کمتر دیده بشم . منشی مکش مرگی نشسته بود و با دیدن من و هیبتم یه اخمی کرد ولی وقتی اسممو گفتم و وقتمو نشونش دادم لبخندی زد و اشاره کرد که تا ۱۵ دقیقه دیگه میتونم برم تو .نشستم روی مبل راحتی که اونجا بود و یه مجله رو برداشتم به خوندن .تو مطالب حسابی غرق بودم . دستور آشپزی بود و طرز تهیه کرم کیک شکلاتی که صدایی از کنا رگوشم گفت : تو آشپزیت که همیشه خوب بوده اینهارو دیگه چرا میخونی؟
سرمو برگردوندم ببین کیه این؟ وا ی خدا جون چی دارم میبینم
پویا تو ۵ سانتی صورتم دیدم که داشت به من لبخند میزد ………..
وحشتزده خودمو کشیدم عقب و مجله ا زدستم افتاد روی زمین .چشمهام از تعجب و وحشت و ترس و دیگه نمیدونم چی گرد شده بود .پویا عقب رفت و تکیه داد به صندلیش و گفت : چیه بابا چته؟
نگاهی به اطرافم انداختم .به جز منشی توی اتاق کس دیگری نبود . متوجه کا راحمقانه ام شدم و خودمو جمع و جور کردم .خودمو مرتب کردم و نشستم سر جام. پویا ا زهمونجا گفت : خانوم کمالی .این خانوم و من از دوستان قدیمی خانوادگی هستیم . منشیه که معلوم بود کمالیه .لبخندی زد و پرونده هایی رو به دستش گرفت رفت توی اتاق دکتر و من و پویا تنها موندیم .
پویا نگاه معنی داری بهم کرد و گفت : شنیدم به سلامتی رفتی سر خونه زندگی
نفسی کشیدمو گفتم: بله
گفت : خب تبریک میگم . از زندگیت راضی هستی ؟
گفتم : بله که راضیم . چطور؟
گفت : نه بابا دلیلی خاصی که نداشت . همین طوری گفتم .
سکوتی بین ما افتاد . بعد گفت : چرا اومدی دکتر ؟ بلا به دور
جوابشو ندادم . میترسیدم که کاری کنم که ا زمن عصبانی بشه وآبرومو ببره . خیلی از این لحظه تو زندگیم می ترسیدم . که یکی از اینها رو ببینم و حالا برام اتفاق افتاده بود .من من کردم : برای مشکل یکی از دوستام اومدم مشاوره بگیرم .
گفت : آهان
و باز سکوتی بین ما افتاد . معلوم نبود این منشیه هم اونجا چی کار می کرد و نمی اومد بیرون که درهمین حال اومد بیرون و به من اشاره کرد که برم تو .
من هم از خدا خواسته بدوبدو رفتم تو .دکتر یه مرد موسفید محترمی بود . موضوع مسیح رو بهش گفتم . نیم ساعتی باهام حرف زد و ترغیبم کرد که مسیح رو راضی کنم که به اون سر بزنه . بهم گفته بود که مشکل شوهرت قابل حله فقط باید تو جنبه روانی قضیه باهاش کارکنم و یه سری دارو ها رو مصرف کنه .چهره نگران منو که میدید خندیده بود و گفته بود : خانوم کوچولو غصه نخور من از اینها بی بخار ترش و مداوا کردم . کمی خوشحال شده بودم . امیدوار بودم میام بیرون پویا نباشه که نبود . خوشحال شدم و از ساختمون میخواستم خارج شم که پویا صدام کرد : گلی وایستا کارت دارم
تنم لرزید برگشتم نگاهش کردم: بله
یه چیزی ازت میخوام نه نیار
چی ؟
رضا حالش خیلی بده . رسما دیوونه شده و همش اسم تورو میاره
خب؟
شایدزیاد عمر نکنه . بیا بریم ببینش گناه داره جوون به این سالمی اینجوری شده .
رومو کردم اونطرف و سوار تاکسی شدم و از اونجا دور شدم . ولی حرفهای پویا منو به فکر فرو برده بود .
تو همین افکار بودم تا بالاخره رسیدم خونه . وقتی از تاکسی پیاده شدم و در خونه رو باز کردمو داخل شدم . مسیح را دیدم که داره به گلها آب می ده . اومد جلوو گفت : خسته نباشی زیبای زیبایان. کجا بودی؟
رفتم جلو و سرمو گذاشتم روی سینه اش و چشمهامو بستم . مسیح شیلنگ آب را رها کرد و منو در آغوش خودش فشرد و بعد ازمدتی سکوت گفت : چیه؟ چیزی شده عروسکم؟
دستشو گرفتم و به سمت داخل خونه هدایتش کردم . نشوندموش روی مبل و خودم هم نشستم روی پاش . دستمو انداختم گردنش و بوسیدمش .
مسیح خندید : باز چه نقشهای برای من کشیدی دم بریده ؟
گفتم : مسیح جان من ازت یه چیزی بخوانم نه نمی گی ؟
مسیح قیافه جدی به خودش گرفت و گفت: حالاتو بگو ببینم چی هست ؟
گفتم : مسیح جونم لوس نشو . فقط بهم قول بده . باشه؟
مسیح من را از روی پاش هل داد پایین و بهم خیره شد و گفت : خب باشه . حالا بگو ببینم . بگو دیگه کشتی منو
یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم : من امروز رفته بودم پیش یک دکتر
مسیح هول شد و گفت : دکتر ؟ چرا چیزیت شده؟
گفتم : نه بابا اجازه بدی میگم . دکترش روانشناس ومتخصص امور جنسی بود و من باهاش صحبت کردم .دکتر خیلی خوب و حاذقیه و بهم گفته که میتونه مشکل تورو حل کنه و ….
حرفم نیمه کاره مونده چون متوجه شدم که مسیح با نگاه خصم آلودی خیره شده به من . حرفهامو قورت دادم
مسیح پاشد و یهو داد زد و من ناخودآگاه تکون سختی خوردم :
داد زد : فکر کردی من مریضم ؟ فکرکردی من مردی ندارم؟ خجالت نمی کشی؟ این چه فکرهاییه ؟ آخه چند بار بایداین موضوع روتو اون کله پوکت فرو کنم؟ با با جون من سالم سالمم هر وقت هم بخوام میتونم هرکسی رو بخوام بکنم چه تورو چه هر کس دیگه رو
ایستادم و دستمو انداختم دورگردنشو صورتمو چسبوندم به صورتش و نوازشش کردم .
گفتم آخه عزیزم چرا این جوری برخورد میکنی؟ من که حرف بدی نمیزدم . خوب تو نمی تونی هماغوشی موفقی داشته باشی چرا نارحت میشی ؟
که مسیح دست منو از دور گردنش باز کرد و هولم داد عقب . هیکل مسیح خیلی ا زمن بزرگتر بود و با یه دست اون پرت شدم عقب و پام گرفت به پایه مبل و خوردم زمین .خیلی دردم گرفت و اشک توی چشمهام جمع شد . مسیح با خشونت نگاهم کرد . در را باز کرد رفت بیرون پشت سرش هم محکم در را به هم کوبید . انتظار این رفتار را از مسیح نداشتم و بغضم کرفت و زارزار گریه کردم .
هفته بعد رفتم دوباره پیش دکتر . قبلش وقت گرفته بودم . تو هفته گذشته باهم قهر قهر بودیم و حتی دو شب مسیح نیومد خونه هر چی هم به موبایلش زنگ می زدم قطع میکرد وقتی هم اومد جواب حرفهامو نداد و رفت و گرفت خوابید . خانم کمالی منشی دکتر بهم گفت که برای دکتر کاری پیش اومده که یکساعت دیگه میاد اگه بخوام میتونم بشینم و منتظرش باشم . چاره ای نبود . نشستم و سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمهامو بستم.بعد از چند دقیقه که گذشت صدای پویا پیچید توی گوشم : به به گلی خانوم ما خوش اومدی . باز هم این ورا؟
چشممو بازکردم . و نگاهش کردم :
آروم گفت : چیه تعجب کردی؟ من فهمیده بودم قراره بیایی اینجا من هم اومدم .
چشمهامو بستمو گفتم : از کجا فهمیدی؟
گفت : من آشنای همین خانوم کمالیم دیگه .اون بهم گفت . مشکل تو ر وهم میدونم الان .
جوابشو ندادم .
ادامه داد : ببین گلی رضا حالش خیلی بده بیا ببینش گناه داره طفلی
با چشمهای بسته گفتم : حالا تو چرااینقدر جوش رضا رو میزنی ؟
گفت : خب رفیقم بودم . فکرکردی من نامردم ؟ میدونی اون همش اسم تور میاره و بهم گفتند خیلی کابوس داره خیلی . شایداگه تورو ببینه و ببخشیش حتی ظاهری باشه . بهتر شه .میایی؟
گفتم : کی؟
گفت : همین حالا می تونیم بریم وقت ملاقات تا پنجه . می ریم و برمیگردیم نزدیکم هست .
دل دل کردم و پاشدم . با پویا از در مطب اومدیم بیرون .
گفت وایستا بریم ماشینمو بیارم.
گفتم : نه من با ماشین تو نمیام تو خودت بیا و من با تاکسی .
چیزی نگفت و نیم ساعت بعدرسیدیم در آسایشگاه . از دیدن قیافه رضا میترسیدم ولی دیگه اومده بودم . با پویا از در اتاقش که رفتیم تو کسی رو روی تخت دیدم که آشنا نبود ولی خود رضا بود . موهای سرش کلا سفید شده بود و قیافه زرد و رنجوری داشت اتاق خالی بود. برگشت ونگاهش روی ما ثابت موند . فکر کردم که منو نشناخته چون برگردوند صورتشو ودوباره به پنجره نگاه کرد .
پویا گفت : رضا ببین کی اینجاست . گلیه همون که صداش میکردی ها
. پاهام میلرزید . گرفتم نشستم روی یک صندلی . برگشت نگاهم کرد و یهو داد بلندی زد .. زد توی سر خودش از ترس از جا پاشدم . پرستارا دویدند تو و به زور گرفتنش و بهش یه آمپول زدند بعدا زمدتی آروم شد و روی تختش خوابش برد . نگاهی به پویا کردم . دستشو به سمتم دراز کرد . دست پویا رو گرفتم و اون هدایتم کرد بیرون .اشک از چشمهام سرازیر شده بود و به هق هق افتاده بودم دیدن وضعیت اون برام خیلی ناراحت کننده بود . وقتی متوجه خودم شدم که دیدم کنار پویا اتو ماشینشم .
هق هق کنان گفتم : پویا جان منو پیاده کن همینجاها . خودم میرم .
پویا گفت : نه بابا صبر کن این جوری بری خونه که شوهرت شک میکنه بهت .
دوباره سرمو گذاشتم روی داشبرد . نمیدونم چرا از دیدن رضا تو اون وضعیت اینقدر ناراحت شده بودم . من که دلم نمیخواست سر به تنش باشه پس چرا؟ برای این دل نازکی خودم دلیلی نداشتم ولی حالم دگرگون شده بود . وقتی سرم را بلند کردم و دیدم که توی یک پارکینگیم . با بی حالی گفتم : اینجا کجاست؟ پویا دستمو گرفت و از ماشین پیاده کرد. و گفت : بیا بشین یه دقه برات یه شربتی چیزی بیارم بخور و آبی به صورتت بزن و بعد که سر حال شدی برو . ببخش نباید تورو میاوردم . و با دست زد تو پیشونیش . همش من مقصرم ببخش . بی اختیار از در آپارتمانش رفتم تو و روی یک مبل نشستم . پویا رفت و برام یه لیوان آب خنک آورد . دستمو گرفت و بلندکرد .عزیزم پاشو برو آب به صورتت بزن . رفتم توی دستشویی و آب زدم . خنک شدم . و حالم کمی جا اومد وقتی اومدم بیرون و پویا رو دیدم تازه متوجه وضعیت مسخره ای که توش اومده بودم شدم .
گفتم : پویا من می رم مرسی
پویا از جا پاشد و دستمو گرفت توی دستش و نوازش کرد و نشوندروی همون مبل پیش خودش .
گفت: گلی جون . دلم برات یه ذره شده بود . یه ذره و نوازششو بیشتر کرد . توی مبل فرو رفتمو بی حس تر از قبل شدم . حس شهوت بهم هجوم آورد و عطر بدن پویا هم داشت منو از خود بی خود میکرد . نمیدونم چرا بی اختیار شده بودم؟ چادرمو ا زسرم در آورد وانداخت پشت مبل . روسریم رو هم در آورد . خجالت کشیدم ولی تمنای تنم بیشتر از خجالتم بود . اونموقع بود که دستموانداختم دور گردن پویا و توی چشمهاش نگاه کردم . ضربان قلبم به حدی بلند شده بود که خودم هم اونو می شنیدم و خون به صورتم دویده بود
نگشتهای دستمو کردم توی موهای سرش ونوازششون کردم . موهای بلندی داشت پویا وانگشتام کاملا توی موهاش فرو می رفت . دستهای پویا رو پشت کمرم احساس کردم که داره با فشارش بلندم میکنه که بشینم روی پاهاش . این کا رو کردم . دستاشو آروم آورد بالا و بالاتر تا رسید به خط سوتینم کمی اونجا موند و باز هم اومد بالاتر تا روی گردنم . بازوهاش از زیر بغلم رد شده بودند و پستانهام بیشتر و بیشتر فشرده میشدند .خلسه بودم . یه تکون ناگهانی بهم داد و کمی از روی پاش بلندم کرد و دامن مانتومو از زیر کونم در آورد و دوباره نشوندم روی پاهاش . منو به خودش فشار داد . بیشتر و بیشتر . بیشتر و بیشتر . دلم میخواست که این فشار هیچ وقت تموم نشه . امنیت خاصی داشت آغوش پویا . یک دفعه فشارشو برداشت ا ز روی من . سرمو آوردم عقب و نگاهش کردم . دستاشو از پشت گردنم آورد جلو و دکمه بالای مانتومو باز کرد . دکمه بعدی رو هم . و دکمه بعدی رو . سینه ام از شدت هیجان به شدت بالا پایین میرفت . دکمه هام یکی پس از دیگری باز میشدند و هیجان من هم یکی پس دیگری اضافه میشد . عطری که از پویا به مشامم میرسید مستم میکرد . سرمو کردم دوباره توی گردنش و عطرشو بوییدم . وقتی تمام دکمه هام باز شد . دستشو آورد بالا و از روی شونه هام مانتورو عقب زد. زیر مانتو تاپ پوشیده بودم .تاپی آبی . که برجستگی پستانهام توش مشخص بود . با دست چپش کمرو رو گرفت و با دست راستش مانتو رو ار تنم خارج کرد . و سرشو کرد توی گردنم و شروع به بوسیدنم کرد. ضعف رفت تنم و ناله ای ناخودآگاه از دهانم خارج شد . بازوهام رو دور شانه های پویا انداختم و باتمام قدرت فشارشون دادم . پویا آخی گفت و سرشو با فشار بیشتری داخل گردنم فرو کرد. لبهاش مثل بزغاله که چرا کنه روی گردنم در رفت وآمد بود . یوا ش یواش لبهاشو روی پستانهام حس کرد و نگاهش کردم .بالای تاپ رو زده بود کنار و به پستانهام راه پیدا کرده بود .سرشو توی دستام گرفتم و به پستونهام بیشتر فشار دادم . یهو دستشو خیلی سریع آورد زیر تاپ و کشید بالا و لحظه ای بعد من لخت بودم . نفهمیدم چه جوری سوتینم رو هم در آورده . حشرم خیلی بالاتر زد و بلند شدم و پویا رو هل دادم که تاقباز افتاد روی مبل و گفت : اوهوی میخواهی چیکا رکنی؟ نکنه میخواهی منو بکشی؟
و خندید . جوابشو ندادم و پیرهنشودادم بالا و ازتنش در اوردم و خودمو انداختم روش . پویا منو برگردوند و نوک پسون منو کرد توی دهنش و به شدت کشید .
آخم در اومدو گفتم : چته؟ کندی نوک ممه مو .
پویا جواب نداد و با اون یکی دستش هم این پستون منو گرفت و نوازش داد . چشمهامو بستم وخودمو رها کردم . دستهای پویا به داخل شلوارم رسیده بودوداشتند که شورتم رو لمس میکردند .شلوار را هم کشید پایین .له له میزدم که کی میخواد منو بکنه . آب کسم راه افتاده بود . حشری حشری بودم . شلوارم روکاملا از پام بیرون کشید و از روی شورت شروع به لیسدین کسم کرد . پاهامو باز باز کردم . با زبونش میکشید به بالای کسم و با دندونهاش شورتمو کشید پایین . وقتی شورتم در اومد و کسم کامل تومعرض دید قرار گرفت کیرشو خودش در اورد و گرفت توی دستش . شق شق بود و سرش به سرخی می زد . پاهامو باز تر کردم . له له م یزدم .کیرشو آورد دم کسم و میخواست بکنه تو که توقف کرد .
از جا پاشد : صبر کن یه دقه. کاندوم ندارم باید برم از تو اتاق بیارم یه چن لحظه
و دوید توی اتاق .کف سالن دراز کشیده بودم و دستمو گذاشته بودم زیر سرم و با پاهای باز به سقف نگاه میکردم . هیجان من داشت فروکش میکرد . نگاهم رو به جاهای دیگه اتاق انداختم . بعدکف سالن و لباسهامو دیدم و به چادرم که اون طرف مبل روی زمین افتاده بود . ناگهان چیزی مثل خنجر قلبم رو از هم درید .
وا ی وای وای بر من . چه غلطی دارم میکنم ؟
پاشدم نشستم .
این چه غلطیه ؟ دارم خیانت میکنم . دارم به شوهرم خیانت میکنم . ا ی لعنت بر من .
سریع وتند از جا بلند شدم . هنوز سرو صدای پویا رو توی اتاقش میشنیدم که دنبال کاندوم همه جارو به هم می ریخت .
ای خا ک بر سرت کنن گلی. ای ابله . ای الاغ . ای لعنتی .ای لعنت به تو . تو باید بمیری نه این که زنده باشی
.شورتم رو پیدا کردم و پوشیدم وتند تند بقیه چیزها رو هم تنم کردم.مانتو رو پوشیدم وچادرم رو هم انداختم روی سرم .نگاهی به در اتاق کردم ودر آپارتمان رو باز کردم که برم بیرون که صدای پویا رو شنیدم : کجا؟ برگشتم .بااین که حال وروز خوبی نداشتم اون موقع ولی از دیدن سرو شکل پویا خنده ام گرفت . پویا کیر به دست ایستاده بود و سعی داشت کاندوم رو بکشه سر کیرش که منو دیده بود و نیمه کاره کارش مونده بود .با دهن باز هم داشت به من نگاه میکرد . ایستادم .
گفتم : ببین پویا ما کار درستی نمیکردیم . تو نباید از ضعف من سواستفاده می کردی .
پویا همونجا نشست روی زمین . لخت بودن پویا و پوشیده بودن من قدرتی به من بخشیدو اعتماد به نفسی داشتم ..
ادامه دادم : من شوهر دارم . شوهرم هم خیلی دوست دارم. درسته که منو ارضا نکرده مدتیه ولی من نباید درحقش خیانت کنم و همونجوری که نمی خوام اونم این کار رو بکنه . تا حالاشم زیاده روی کردم .خیلی ولی دیگه ادامه نباید بدم . باید برم .ازت هم می خوام که دیگه دنبالم نیایی . باشه ؟
و رومو برگردوندم که برم
صدا کرد : گلی یه دقه وایستا
برگشتم نگاهش کردم . از جا پاشد و اومد جلو عقب رفتم و خوردم به در .عقبترنمیتونستم برم . خم شد ودستمو گرفت و بوسید و رها کرد و گفت : من واقعا ازت عذر میخوام .حق با توست . من داشتم سو استفاده میکردم .منو ببخش . خوشبخته که اونی که شوهر تو ست . برو موفق باشی و خوشبخت .
در رو باز کرد م و از اونجا اومدم بیرون . تا سر خیابون دویدم . هم میخواستم گریه کنم و هم بخندم . هم ناراحت بودم ا زچیزی که اتفاق افتاده بود و هم خوشحال بودم از چیزی که نذاشتم اتفاق بیافته .
یه تاکسی گرفتم : آقا یوسف آباد برو فقط زود .
۱ ساعت بعد توی خونه بودم . ساعت ساعتی بود که مسیح می اومد خونه . خجالت زده بودم ولی احساس غرور هم هم میکردم .متناقض بود همه چی . انتظارم دیگه زیاد طول نکشید . و مسیح وارد خونه شد در حالی که دسته گلی توی دستش بود . چیزی نگفت و فقط به هم نگاه کردیم .
مسیح من من کرد : گلی..گلی من .. منو ببخش
بغضی که توی گلوم بود باز شد و بلند بلند گریه کردم . دویدم وخودمو انداختم توی بغل مسیح مسیح عزیزم مسیح خوبم . از گریه من مسیح هم گریه اش گرفت . سرمو توی سینه اش کردم .
زار زدم : مسیح مسیح من منوببخش .
مسیح هم گفت : نه تو منو ببخش . تو حق داشتی . من اذیتت کردم . غرور ابلهانه مردانگی .هر چی تو بگی تصمیمم رو گرفتم . میام بریم دکتر میخوام خوب شم .
سرمو ا زسینه اش جدا کردم و خیره به چشمهاش موندم.لبهامون ناخودآگاه به هم رسید و مثل آفتابی بود که به برف کدرورتها بتابه تمام کدروتهامون آب شد و از بین رفت .
………………………………………..
از اون موضوع چندسالی گذشته . و زندگی ما خوب و خوبتر شد . رفت وآمد مسیح به مطب دکتر ثمره نیکویی داشته . ظاهرا بیشتر مشکل مسیح تو اجتنابش از هماغوشی تصورات گناه آلودی بوده که تو نوجوانی داشته که به طور ناخودآگاه تاثیر منفی میذاشته که دکتر با روانکاوی اون گره رو بازش کرده . از اون به بعد حالا این منم که از دست این مسیح ناقلا آسایش ندارم. عین شیر آبی که مدتها بسته بود و حالا با شدت فوران میکنه . میخواد تمام اون مدت رو جبران کنه انگار به طوری که گاهی من از دستش در میرم . جوری منو ارضا میکنه و به آرامش میرسونه که هیچ وقت این آسایش و آرامش رو نداشتم .
واقعا حالا میتونم بگم که شوهر من سکسی ترین شوهر تمام عالمه .
پایان…………

زندگی کثیف قسمت هشتم

شب زفاف گرفتیم عین سنگ خوابیدیم . اولین بار بود که کنار مسیح بودم .یه خانه کوچیک حیاط دار خریده بود توی یوسف آباد . بهم میگفت : این جور خونه ها دیگه عتیقه شدند . چون همه رو کوبیدند ساختمون چند طبقه کردند ولی من اینجا رو برای خودت خریدم .و خرابش هم نمی کنم که نمی کنم .

حیاط خوشگلی داشت .خود خونه ۱۵۰ متری بود وحیاطش هم ۵۰ متری میشد . توی حیاطش دوتا چناربلند قد کشیده بودند و حسابی رشید بودند ولی خود باغچه جای کار زیاد داشت . با خودم فکرکردم حالا حالا ها با این باغچه سرم گرمه حسابی .

صبح که ازخوا ب پاشدم اول نفهمیدم که کجام . چند ثانیه ای طول کشید که موقعیت خودمو درک کنم . دیدن هیکل شوهرم د رکنارم یه آرامشی رو هدیه کرد که مدتها ازش بی بهره بودم . مسیح خواب خواب بود و آروم نفس می کشید . با دستم موهاش رو نوازش کردم . چن دقیقه ای این کا ررو کردم تااین که بیدار شد . منو که دید لبخند زد : ای وای سلام فرشته صبحگاه من .تو زود تر از من بیدار شدی کلک؟

دستمو که موهاشونوازش میکردم گرفت و نوازش کرد . حس خلسه شیرینی بهم دست داد و دستهای قدرتمندی داشت . لبشو گذاشت روی دستم و اون وبوسید . ا زجا پرید

من هم یهو بلند شدم و نشستم توی رختخواب . چی شد ؟

خندید : هیچ چی عسلم من میخواستم اولین صبحونه زندگیمون رو خودم برات درست کنم تو دراز بکش برا ت میارم تورختخواب

و آواز خوان به طرف آشپزخونه رفت . دوباره دراز کشیدم و ملافه رو کشیدم تا زیر چونه ام .لبخند شیرینی روی لبهام بود . احساس سبکی و آرامش تمام وجودمو در برگرفته بود .

نگاهم از پنجره به بیرون افتاد . یه گنجشک کوچولو روی لبه پنجره نشسته بود و داشت تورو نگاه م یکرد . از جا آروم پاشدم و آرو م به پنجره نزدیک شدم . نزدیکتر که شدم دیدم زیر سینه اش سیاهه.

ا ی گنجیشک هیز اومدی منو دید بزنی؟

که یهو پرید ورفت . نگاه کردم مسیح با سینی صبحانه دم د راتاق ایستاده بود .

سرور اجازه ورود می دیدن؟

به طرفش رفتم و سینی رو ازش گرفتم .

ببین آقا مسیح این بار آخرتون باشه که برای من صبحانه میارین ها . وظبفه منه این کارها نه شما

و سینی رو گذاشتم روی رختخواب . لقمه درست کردم و گرفتم جلوش

باز کن دهنتو پسر خوب آفرین

و لقمه کره عسل رو گذاشتم توی دهنش . دهنشوکه بست لبش با انگشتام تماس پیدا کرد و لرزش خفیفی حس کردم . کاملا شارژ بودم . نه خسته جسمی بودم نه روحی . به مسیح نگا ه کردم .با لبخند لقمه میخورد و داشت برای من هم لقمه میگرفت .

خب حالا پرنسس من دهنتو تو باز کن . ببین لقمه من از مال تو پر ملات تر شد

دهنمو باز کردم . لقمه رو آورد جلو و گذاشت روی زبونم . اومد ببندم که کشید بیرون . خندیدم . دوباره گذاشت تو زود بستم . انگشتش موند توی دهنم . با هم گازشون گرفتم منتها آروم . مسیح چیزی نگفت و نگاهم کرد . لقمه رو قورت دادم و انگشتشو نگه داشتم . هم دیگه رو نگاه کردیم . خجالت میکشیدم که من شروع کنم . با این حال با زبونم به انگشتش می زدم . آروم از توی دهنم کشید بیرون و همون دست رو گذاشت روی گوشم . لاله گوشم رو نوازش کرد . چشمهام بسته شد و سرم به طرف دستش خم شد . مدتها بود که منتظر این لحظه بودم . لحظه عشق ورزی با عاشقم . با عشقم با مایه امید زندگیم . دستشو کشید به گونه ام و با دو دستش صورتم رو توی دستاش گرفت . آه که چقدر در انتظا راین لحظه بودم . چشمهام کماکان بسته بود . لبش رو روی پیشونیم حس کردم آروم میبوسید . لبهام ناخودآگاه ا زهم باز شدند . طلب لبهاش را داشتم . لبهای مسیح روی لبهای من بازی را شروع کردند . به بوسه اش جواب دادم . وای خدا چقد رخوشمزه بودند . چقدر؟ نمی دونم ولی به نظرم میرسید خوشمزه ترین و لذیذترین طعم دنیا رو دارم . ا زخودم بیخود شده بودم چشمهامو با زکردم . مسیح بازوانشو دو طرف بدنم انداختو منو به خودش فشرد .زیر فشار بازوان پرتوانش نفسم بند اومد . تا رها کرد . دستامو اندختم دور شونه اش و به خودم فشردمش . منو خوابوندروی تختخواب و ا زم فاصله گرفت . بهش خیره شدم . تکیه داده بود به دیوار و منو براندا زمی کرد . نگاهش با نگاهم تلاقی کرد .

یعنی من تو بیداری ام ؟یعنی واقعا الان تو توی خونه من و روی تختخواب منی؟یعنی من داشتم تو رو بغل میکردم؟ بعد دستشو توی موهاش کرد : نه باورم نمیشه .

لبخند شیرینی زدم و دستامو به طرفش دراز کردم .اومد جلو و پای تخت زانو زد : گلی گلی من عشق من یه چیز ازت بخوام قول می دی اجراش کنی؟

با صدایی که رخوت توش موج میزد: هر چی که باشه .

قول میدی که هیچ وقت منو ترک نکنی؟

قول میدم .به این صبح عزیز قول میدم . باهات میمونم تا دم مرگ .

دستاشو گذاشت روی مچ پا ولبهاشو جای دستاش . همینجور بوسید و اومد بالا به رونهام که رسید غلغلکم گرفت و خندیدم . اون ادامه داد . خندیدم و مثل مار دور خودم پیچیدم .

نکن نکن مسیح جانم اینجام حساسه با سیبیلات غلغلکم داری میدی .

ولی گوش نداد و اومد بالاتر . گوشام قرمز شد . خجالت کشیدم . پاشدم نشستم . مسیح نگاهم کرد .

چیزی شد؟

نه عزیزم فقط روم نمیشه

مسیح من من کرد : میخواهی ادامه ندم؟

ادامه نده؟ مگه میشه ؟باسر نشون دادم که ادامه بده . مسیح پاشد اومد بالا و از زیر گردنم شروع کرد به بوسیدن . باز هم غلغلکم گرفت ولی لبهامو روی هم سفت فشار دادم تا خندهام بلند نشه . از سینه گرفت اومد پایین . لباس خوابی که پوشیده بودم رو خودش انتخاب کرده بود . زرد لیمویی و از حریر . از روی لباس هم دستش حشری کننده بود .بند کمر لباس رو باز کرد و لباس خوابم از دو طرف لغزید و کنا ررفت . شورت و سوتینم هردو سفید بودند بالاخره عروس بودم دیگه . دستاش می لرزیدند آروم انگار بخواهذ به چیز شکستنی دست بزنه به پستانها م نزذیک کرد و گذاشت روی آنها . دستش داغ داغ بود انگاری تنور .ناخودآگاه آهی بلند کشیدم و چشمهامو بستم با دستهام مچ دستهاشوگرفتم و بیشتربه خودم فشارش دادم . تخت تکونی خور د. هیکلشو حس کردم که روبروی من قرار گرفته چشم باز کردم دو زانوش دو طرف بدنم گذاشته بود و با دهان باز به پستانهام نگاه میکرد . دستهامو روی شونه هاش آوردم و ا زپشت لغزوندم پایین تا زیر لباسش .دستام که به زیرلباس که رسید کشوندم واز سرش درآوردم بیرون . از روی لباس معلوم بود که هیکل بدی نداره ولی این واقعا خارق العاده بود . سر شونه های پهن . بازوان ستبر . سینه بزرگ و محکم .و پر مو. کمر باریک بدون یه ذره شکم . از بس لباسهای گشاد تنشه نذاشته بود تا حالا بفمم. ای بدجنس . ولی عیب نداره عوضش حالتو الان میگیرم از این به بعد .. دستاشو ا زدوطرف قفسه سینه ام رد کرد وبه بندسوتین رسوند . سعی می کرد که سگکشو باز کنه ولی ظاهرا به مشکل خورده بود . کمی به پهلو غلطیدم تا راحت انجام بده که کامل منو به پشت چرخوند و دستاشو گذاشت روی کونم و یهو فشارشون داد و دوطرف شورت رو از دوطرف کشید و آروم از پام کشید پایین . تا روی مچ پام که رسید دیگه ادامه نداد و شورت روی مچ پام باقی موند لبشو روی کونم حس کردم . خواست دوباره غلت بزنم که نذاشت از ساق پام بوسید و لیسید اومد تا بالا روی کونم لذت عجیبی رو حس میکردم خون تو تمام رگهام به شدت در رفت و آمد شد. دستهاش رو دوباره روی سگک سوتین حس کردم که بازش میکنه .و دوباره منو گردوند و از بین سوتین گرفتو بلند کرد . حالا من بودم که لخت لخت زیر مسیح دراز کشیده بودم . نگاهم به بیجامه مسیح افتاد که از فشار کیرش برجسته شده بود . دیگه طاقت صبر کردن ندااشتم . به سرعت دو طرف بیجامه رو گرفتم و به سرعت هم کشیدم پایین . کیر مسیح با یه حرکت فنری مانندی بیرون افتاد و چند بار بالا پایین شد . کیرش نه بزرگ بود و نه کوچیک . دستمو زیر بیضه هاش گذاشتم و تخمهاشو لمس کردم . جابجا شدند . نوازشش کردم و اومدم به سمت کیرش .چشمهای مسیح بسته شد و آهی از ته دل کشید . کیرش نزدیک دهانم بود دلم خواست سرشو ببوسم ولی فاصله داشت خودمو کشوندم کمی پاینتر و سر کیرشو بوسیدم .آه دیگه ای که مسیح کشید ترغیبم کرد که سرشو توی دهن بکنم . میک اول رو زدم . خوشمزه به نظر میاومد . شاید هم مزه ای نداشت ولی به نظر من مزه عالی داشت . چند بار براش ساک زدم که کیرشو از دهانم کشید بیرون . گرفت توی دستش . رونهای منو از هم باز کرد و با اون یکی دستش کسمو از هم باز کرد . نوک کیرشو گذاشت دم کسم . چشمهامو باز بستم . نمی خواستم لذت این لحظه رو با چیزی عوض کنم . کمی ترسیدم ولی تو هیجان ایتقدر غرق بودم که این چیزها برام مهم نبود . کیرش به راحتی وارد بدنم داشت میشد .نه ظاهرا کار داره بی مشکل پیش می ره . این قدر هیجان زده شده ام و حشرم زده بالا که کسم کاملا خیس خیس شده بود .مسیح شروع به تلمبه زدن کرد . بازوهاشو رو دو طرف شونه من گذاشته بود روی تخت و سینه مردانه اش جلوی صورتم بالا پایین میشد . لذت من لحظه به لحظه اضافه تر می شد .صدام بلند شده بودو ول کردمش که بلند ترهم اگه خواست بشه بشه . دستامو به میله های بالایی تخت گرفتم. سرعت حرکات مسیح هم بیشترو بیشتر می شد .

داد زد : دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

بین جیغهام جیغ زدم : من هم دوستت دارم عشق من عمرمنی تو

ناله مسیح بلند تر شد و بلند تر و بی حرکت روی من باقی موند . بازوهامو انداختم پشتش و سفت به خودم فشردمش .چند حرکت خفیف کرد و آروم گرفت .

وای خدا جون یعنی میشه اینقدر لذت؟ تو چه چیزهایی رو بخشیدی به این بنده ناچیزت.

چشمهام روباز کردم .هیکل زیبای شوهرم توی بغلم بود بدون هیج مانعی . من و اون با هم یکی شده بودیم . یک تن واحد .

—————————

مسیح ..مسیح ..مسیح جان

نفس زنان رسیدم بهش . جلوی در حیاط ایستاد و به من نگاه کرد . خودم وانداختم تو بغلش .

یادت رفت منو ببوسی عزیزم . مسیح منو از زمین کند و بوسیدم چرخوند رو گذاشت زمین .

چی م یخواهی عشق من؟

وا مسیح ! یعنی من قفط وقتی چیزی خوام میام بغلت؟

خنده بلندی کرد. : باز لب ورنچین عروسکم . بعد ۶ ماه زندگی مشترک دیگه خوب می شناسمت . خب بگو چی می خواهی؟

لبخند آدم خر کنم رو زدم و رفتم تو بغلش. : مسیح جون . عزیزم . برام اینا رو بخر و به کاغذ دادم دستش . نگاه یکرد و گفت: به به کلا میخواهی باغچه رو زیرو رو کنی دیگه . شمعدانی . داوودی . شمشاد و رز و نسترن . یاس . پیچ امین الدوله . گل میمون . کود شیمیایی . سم علف کش ….

گفتم : دیگه تو که میدونی چند بار کاشتم نشد . چون فصلش نبود . ولی امروز روز درختکاریه . الان نکنم باز گلهام نمی گیرن .

مسیح خنده ای کرد : چشم اینها رو میفرستم اقا رسول برات بگیره تا ظهر بیاره دم خونه خوبه؟ اقا رسول کارگر شرکتشون بود .

لبشو بوسیدم و گفتم بله خوبه .

ظهر نشده آقا رسول دم خونه بود . با یه وانت پر از بوته ها ی مختلف .

سلام عرض میکنم خانم . در حیاط رو باز کنین وانت رو بیارم تو .

جعبه ها رو که خالی کرد . بیل رو به دست گرفت .

خب خانم جان از کجا می فرمایین شروع کنم؟

نقشه ای که روی کاغذ کشیده بودم رو نگاه کردم . طبق نقشه من کل باغچه باید بیل میخورد و علفهای هرزش گرفته می شد . شمشادها دورتا دور و بقیه امین الدوله ها کنا ردیوار . رزها و نسترنها سمت راست و ….

تا غروب دوتایی کار کردیم و عرق ریختیم . دلم میخواست قبل از اومدن مسیح تموم کنم . آقا رسول از خاطراتش با مسیح میگفت که اکثرشو قبلا شنیده بودم .ساعت ۷ دیگه تموم شده بود . رسول چایی رو خورد و حیاط رو آب و جارو کرد و خداقوتی گفت و رفت .

رفتم تو و خودمو پرت کردم روی تخت و خواب عمیقی منو ربود

نفهمیدم چقدر خوابیدم فقط اینو فهمیدم که به شدت دارم تکون میخورم . هول کردم ا زجا پریدم . مسیح لبخند به لب ایستاده بود جلوم و به قیافه من میخندید . نگاهی به سر تا پام انداختم و دیدیم بی دلیل هم نمیخنده بهم . تمام لباسام گلی و خاکی و پر از برگ و خاشاک بود . این کا رباغچه حسابی کا ردستم داده بود .

مسیح گفت : خب باغبون خانوم راضی شدین از این وضعیت ؟

به گردنش آویزون شدم : مرسی عزیزم . آره خیلی خوبه . حالا تا اردیبهشت صبرکن تا ببینی این باغچه چی بشه . اونوقته که از من درست حسابی تشکر بکنی .

منوبوسید و گفت : برم حموم که خیس عرقم .

و رفت توی حموم . من هم زیر کتری چای رو روشن کردم تا اومد بیرون چای بخوره . ۱۰ دقیقه بعد صدا کرد گلی اون شورت منو بیار یادم رفت بیارم . شورتشو برداشتم و وارد حموم شدم . آب با شدت می ریخت روی شونه هاش و سرازیر می شد روی کف حموم.

نگاهی بهم کردو گفت : چرا اومدی تو ؟ خیس میشی

من بدون این که حرفی بزن رفتم سمتش و آب منو هم خیس کرد .دستمو گرفتم به کیرش و نازشش دادم . مسیح چند ثانیه ای مکث کرد . رو زانوم نشستم وکیرشو گذاشتم توی دهانم . هنوز میک اول رونزده بودم که کیرشو کشید بیرون .

با خنده گفت تو هم وقت گیر آوردی ها .

و ا زحموم رفت بیرون . در رو بست . ا زاون جا داد زد تو هم خودتو بشور خیس آب شدی . کثیف هم که بودی .

این باز اولی نبود که مسیح از سکس با من فرار میکرد . به جز ماه اول که تقریبا هر شب یا یه شب در میون رابطه داشتیم از ماه دوم فواصل سکسمون زیاد زیادتر شده بود . به طوری که الان که تو آستانه ماه هفتم بودیم تقریبا ۳ هفته بود که مسیح دست هم به من نزده بود . نمیدنستم چی کارباید بکنم . آیا تقصیر از من بود ؟ یا به اندازه کافی دیگه براش جذاب نیستم؟ تو این اواخر اتونواع ترفندها رو بهش زده بودم ولی علاقه اش به همبستری با من کم و کمتر میشد . یواش یواش دچا رناراحتی روحی و جسمی داشتم میشدم . جسمم هم طلب هماغوشی داشت . قوه جنسی من بالا بود و نمی تونستم این بی توجهی رو تحمل کنم . لباسهامو در آوردم و خودمو قشنگ شستم . وقتی بیرون اومدم حوله ام رو دور سرم بستم و اومد نشستم روبروی مسیح روی زمین و بهش نگاه کردم . تلویزیون فوتبال می داد و مسیح هم چشم ازش بر نمی داشت .

نگاهی سرسری بهم کرد و گفت : برو یه چیزی بپوش سرما میخوری ها

و دوباره چشم دوخت به صفحه تلویزیون .

گفتم : مسیح

هان

من نیاز دارم باتو حرف بزنم

خب بزن

نه اینجوری

خب بگو من گوشم با تو

نه خاموشش کن

نگاهی به من کرد . : چیه ؟

مسیح جان من به تو احتیاج دارم

خندید : خب پس با هم تفاهم داریم . چون من هم به تو احتیاج دارم .

مسیح منو بکن !

چی ؟

منو بکن !

چه حرفهایی میزنی ها . یعنی چی منو بکن . مگه جنده ای تو که اینجوری حرف میزنی ؟

نه ولی به بغل تو احتیاج دارم . کمی نگاهم کرد و دستاشو باز کرد خوب بیا بغلم .پا شدم رفتم پایین پاش زانو زدم بی جامش و کشیدم پایین و کیرشو دراوردم . نوازشش کردم .

مسیح خندید : گلی گیر دادی به این چیزه ماها

کردم تو دهنم .کیرش سفت نمیشد مدتی مک زدم تا کمی شق شد . بیشتر سعی کردم براش مک بزنم . مسیح به نفس نفس افتاد . ازجا پاشد و منو در آغوش گرفت و بلند کرد از روی زمین نگاهی تو چشمهام کرد و به سمت اتاق خواب حرکت کرد

خب دوست داری تو تیر کجا بریم ؟

شنیدم ترکیه خیلی قشنگه این موقع سال

آره اونجا کشور اسلامیه و توریستی هم هست . باشه میبرمت اونجا .

تقویم رو برداشتم و نگاهی کردم: ۸ تیر خوبه ؟

مسیح نگاهی به تقویم کرد : آره فکر کنم برای یه هفته باید کارهار وبسپارم دست بقیه .

پس ۷روز بیشتر وقت نداریمها امروز آخر خرداده .

۹ ماه از زندگی ما میگذشت . مسیح مهربان بود و با گذشت . بخشنده و دست و دلباز . من و خانوده منو خیلی دوست داشت . هرچی بهش می گفتم نه نمیگفت مثل همین مسافرتی که میخواد منو ببره ولی…ولی …زندگی جنسی ما تقریبا تعطیل شده . الان بیشتر از ۲ ماهه که هم آغوشی نداشتیم . این ماه آخر چند بار از زور فشار جنسی گریه کردم . وقتی مسیح رو می دیدم بیشتر بغضم میکرفت آخه چرا یه همچین مردی از نظر جنسی باید تعطیل باشه . قد بلند هیکل ورزشکاری اخلاق خوب . قیافه خوب . مقوی هر چی بود داده بودم ولی افاقه نمی کرد .

دیدم یه مسافرت خارج بریم بد نیست و تو روحیه من تاثیر خوب می ذاره . همه چی داشتم ولی گاهی باز غصه میخوردم .

روز آخر قبل از سفر اومدم تو باغچه یه قدمی زدم . همه گرفته بودند و سبز سبز بودند . گلها رنگ به رنگ همه چی قشنگ . هوا عالی . ولی باز خوشحال نبودم .

نفس عمیقی کشیدم : آخه دختر چه مرگته تو ؟ چی می خواهی از زندگیت که نداری؟

نگاهی به بالای دوتا چنار حیاط مون کردم .بر بلندترین شاخه اش دوتا قمری لونه داشتند. از رفت وآمدهاشون حدس زدم که باد جوجه تو لونه داشته باشند .دلم منم جوجه خواست .اگه از مسیح حامله می شدم شادی دیگه هیچ وقت از کمبود زندگی جنسی باهاش دچار مشکل نمی شدم . تو هواپیما که بودیم .موضوع رو بهش گفتم .

ولی مسیح گفت : عزیزم تو که الان سنی نداری ۱۹ سالته تازه من هم الان بچه دار بشیم دیگه از کار و زندگی م یافتم . تازه این شرکتم رو تاسیس کردم تو دوبی تو جریانی که . باید هی برم و بیام . نمیوتونم اونوقت پیش تو و بچهمون باشم .صبر کن یه چند سالی بگذره بعد مثلا فکر کنم تا ۳ سال دیگه خوب باشه .

چشمهام غمگین شد .

نگاهم کرد و یواشکی دستمو ماچ کرد : عزیزم اینقدر زود از من و زندگی با من خسته شدی؟

این حرفش و لحنش چشمهامو بارونی کرد: نه عزیزم تو عزیز دل منی تو مایه حیات منی فقط همون موضوع

مسیح دست من رو رها کرد : ای بابا واقعا که تعجب میکنم . یعنی به رابطه اینقدر مهمه که بیایی و به خاطرش زندگیت و تلخ کنی . بهت چند بار هم گفتم که اینها عادیه . زن و شوهر اول که به هم می رسند برای هم تازگی دارند و لی بعد دیگه عادی میشه . مگه تو شک داری که من تو رو دوستت دارم ؟ هان؟

سرمو به نشونه نفی انداختم بالا .

دوباره دستمو گرفتو بوسید . در همین حین خلبان اعلام کرد که وارد آسمان ترکیه شدیم و همین رو به انگلیسی دوباره گفت .لبخند زدم . : مسیح دارم واقعا میرم خارج ها

مسیح خنده اش گرفت : دارم میرم نه . تو الان تو خارج هستی !

و هردو بلند خندیدیم .مسافرها نگاهمون کردند .

زندگی کثیف قسمت هفتم

ادامه داستان ……………
رو تختی رو که شستم . انداختم زیر اتو تا زود تر خشکش کنم که باعث آبروریزی نشه یه وقتی . گر گرفته بودم از تند تند کا رکردن و ا زهیجان . گرمای کیر عباس هنوز دستمو می سوزوند . کف دستمو بو کردم . بوی آب منی عباس هنوز حس می شد . مالیدم به گردنم و آوردم پایین تا روی پستونهام . گردن و پستونهام هم گر گرفتند . آوردم پایین تر و آوردم تا روی کسم و دستمو از شورتم داخل کردم . حرارت دستم کسم رو هم در بر گرفت . چشمهامو بستم . هیجان منو می لرزوند . داشتم وجود عباس رودوباره با بدنم لمس می کردم انگاری . دمای تنم رفته بود بالای ۴۰ درجه .چند ریشتر بود نمیدونم ولی تموم وجودم داشت میلرزید . که ناگهان بوی سوختگی به مشامم خورد .چشمم رو باز کرد . دیدم ای داد بی داد . رو تختی داره زیر اتو می سوزه . اتو رو برداشتم . وای ننه جان . روتختی نازنینم سوخت . همش تقصیر این عباس بی جنبه است که سه سوت آبش ریخت بیرون .
…………………..
فردا شب خانوم جون صدا کرد : دخترم گوشی رو بردار آقا مسیح هستند .
گوشی رو از توی اتاقم برداشتم . قبلا فکر کرده بودم که اگه بار دیگه باهاش روبرو شدم چی بگم بهش . میخواستم آب پاکی رو بریزم رو دستشو بره پی کارش .
الو سلام عرض شد
سلام
خب خوبین شما؟ حاج آقا خوب هستند ؟
بله ….بله
خب خدا رو شکر . بفرمایین که آیا به حرفهای بنده فکر کردین؟
از طرز حرف زدنش خنده ام گرفته بود . جوری حرف میزد که انگا رتو حوزه بوده نه خارج . ولی تن صداش جذاب بود . بم و مسلط حرف می زد .
گفتم : بله .
خب ؟
والا به نظر من من و شما بدرد هم دیگه نمی خوریم
سکوتی اون طرف افتاد بعد یه دقیقه گفت : میشه بپرسم چرا؟
چیزی تو لحنش بود که دلم سوخت : میتونم باهاتون راحت باشم؟
بله البته . خواهش میکنم .
میتونم رازی رو بهتون بگم و ازتون بخوام که پیش خودتون بمونه؟
بله حتما
به تردید افتادم . درست بود حرف دلم رو به این مرد بگم؟ به یه غریبه؟
ببخشین . صداتو نمیاد
خب من که چیزی نگفتم که صدام بیاد یا نیاد و خندیدم .
اون هم از اون طرف خندید . خنده قشنگی داشت .
ببین آقا مسیح حرفم رو الان نمی تونم بهتون بزنم . باید یه بار حضوری بگم .
ولی حاج آقاتون …..
نه . به آقا جون که نمیگم . شما یه لطفی کنین .
بله؟
فردا ظهر می تونین بیایین رستوران البرز؟
همون البرز سهروردی؟
بله
باشه چشم . حتما میام . ساعت ۱ خوبه ؟
بله
پس اجازه مرخصی ؟
خواهش دارم .
چن دقیقه بعد خانوم جون اومد تو .
چی گفت بهت ؟
دراز کشیدم و چشمهامو بستم . عباس با مسیح تو ذهنم مخلوط می شدند . عباس رو عاشق بودم ولی مسیح شخصیتی جذاب داشت . گیج شده بودم . ولی من عباس ور انتخاب کرده بودم .
……
وقتی توی سالن وارد شدم . با این که کمی شلوغ بود ولی زود مسیح رو پیدا کردم چون منو که دیده بود از جا بلند شده بود . لبخندی زد و صندلیمو برام کشید عقب .
سرکار خانوم خیلی افتخار دادیم که ناها ررو د رخدمتتون باشم .
سرمو انداختم پاین که لبخندمو نبینه . پیش خودم گفتم که اگه ببینه پررو میشه .گارسون رو صدا زد و منو رو ازش گرفت . چی میل دارین؟
من چندان گرسنه نیستم ولی یه جوجه خوبه
اون هم برای خودش همون جوجه رو سفارش داد بدون برنج . وقتی نگاه منو دید .
گفت : مدتیه که تو رژیمم. برنج نمی خورم . نگاهی به هیکلش کردم . با این که یه کم تپل بود ولی خوش هیکل بود و قد قامت برازنده ای داشت .
اجازه هست شما رو به اسم کوچیکتون صدا کنم؟
بله اشکالی نداره .
گلی خانم . میشه فرمایشاتتون رو بفرمایین؟
من …….من ……….
نمی تونستم حرفمو بزنم . گلوم خشک شده بود . مسیح برام کمی آب خوردن ریخت .آ بخنک رو که خوردم .گلوم باز شد .
آقا مسیح من …….من . ………کس دیگه ای رو دوست دارم.
مسیح با دهان باز به من نگاه کرد .و فقط چند باز چشم زد . خیره به من نگاه می کرد .بعد یه دقیقه سرشو انداخت پایین و با سالادش مشغول شد . حالا که حرف دلم رو زده بودم . خیالم راحت شده بود ولی یه ذره که دقت میکردم میدیدم کمی هم ناراحتم .
ناهارمون رو آوردند . تعارف کرد و سرش هنوز پایین بود . پیش خودم گفتم پاشم برم بهتره .که سرشو آورد بالا و بر خلاف انتظار من لبخندی به لبش بود .
گلی خانوم . من آدم واقع بینی هستم . و خوشحالم که شما هم آدم صادقی هستین . اجازه میدین که حرفمو رک و راست خدمتتون بگم؟
سرمو تکون دادم . رفتارش برام تعجب آور شده بود .
ببینین . شما گفتی که کس دیگه ای رو دوست دارین . خب من هم شما رو دوست دارم و افتخا رمی کنم به این دوست داشتنم . این فرصت رو بهم میدین که من هم خودمو به شما نشون بدم ؟ این وقت رو دارم؟
نگاهش کردم . نمی دونستم چی باید بگم . سرمو انداختم پایین و ناهارمون رو خوردیم .
از در رستوران که میاومدیم بیرون گفت : اجازه میدین برسونموت؟
نه میخوام کمی قدم بزنم
حتما . پس میتونم سعیمو بکنم؟
نامحسوس سرم تکون خورد . لبخند دیگه ای زد و سر خم کرد و ا زمن دور شد.
از پشت به رفتنش نگاه میکردم . خب من چی می خوام ؟ چرا آب پاکی رو نریختم روی دستش آخه ؟ عباس الان داره چی کا رمیکنه ؟ دلم براش یهو تنگ شد . از تلفن عمومی بهش زنگ زدم . برداشت و گفت : سلام عزیزم
سلام عباس جان
خوب شد که زنگ زدی میخواستم امشب ببینمت
کجا ؟ رو پشت بوم دوباره؟ و خندیدم
نه امشب کسی خونه مون نیست . بیا هر وقت اومدی عیب نداره .
دوباره تنم گر گرفت . حس کردم تب دارم و ذوق کردم . ولی به خودم نهیب زدم : نه عباس جان . نمیشه
چرا نمیشه ؟ باید بیایی؟
باید؟
آره باید بیایی . چون من اینطور میگم . فهمیدی ؟ شب میبینمت .
تلفن رو قطع کرد . گوشی مونده بود تو دستم و ماتم برد.

یعنی که چی این طرز حرف زدن؟ باید ؟! چرا با من این جوری برخورد کرد این پسر؟
یه تاکسی گرفتم و خودمورسوندم خونه . خانوم جون تا منو دید دستمو گرفت و کشوند توی اتاق .
خب ببینم چی شد ؟
هیچی کمی با هم صحبت کردیم .
همین ؟قراری چیزی؟
نه بابا . ناهار خوردیم و اومدیم . قرار شد که من فکرکنم .
دختر ه چشم سفید فکرکردن نمیخواد که .پسره با خانواده است . وضعشم که خوبه . خاطرتم که میخواد و . دیگه چه مرگته؟
آخه عباس…
عباس بی عباس . خیلی از ملیحه خوشم میاد که حالا بیاد بشه فامیل من. واسه من تاقچه بالا می ذاره بعد ادای ملیحه خانوم رو در آورد نمیخوام زن مطلقه بگیرم برای پسرم
خنده ام گرفت .
ببین دختر, پسره اگرهم تورو بخواد و تو هم اونو بخواهی . ننه باباش قبول نمی کنند . من امروز یه جورایی زیر زبون ملیحه رو کشیدم . اون راضی به این کا رنیست . داشت می گفت آره برای عباس جونم می خواهیم بریم دختر خالش رو شیرینی بخوریم . باز هم ادای ملیحه خانوم رو درآورد : خانومه. نجیب و بچه سال . ا زهر انگشتشش هنر می ریزه . امسال هم دیپلمش رو می گیره .قد سرو لبای قلوه ای . خانوم جون نفسی کشید و ادامه داد : مادر جون داشت به زبون بی زبونی به من می فهموند که خیال عباس رو از سرمون بیرون کنیم . چه از خود راضی . انگاری یادم نرفته که قبل از عروسی تو منو کلافه کرده بود از بس عباس عباس می کرد که غلام شماست . اگه کاری دارین بگین براتون انجام بده . حالا شنیده که عباس تورو میخواد ولی اون دیگه نمی خواد .عباسم که بی اجازه ننه باباش آب هم نمی خوره . حالا خود دانی . خواه از سخنم پند گیر خواه ملال.
وقتی خانوم جون از در رفت بیرون سر درد گرفته بودم . آخه من چه جوری می تونم عباس رو ول کنم برم سراغ یکی دیگه ؟
شب شد . نگاهم روی ساعت بود که کی آقا جون و خانوم جون میخوابن . آقا جون وقتی که رسیده بود دست و روشو شسته بود و سر سفره نشسته بود به من گفت : دخترم فکراتو کردی؟
گفتم : آقا جون هنوز وقت میخوام .
آقا جون هم شامشو خورده بود و دیگه چیزی نگفته بود . تصمیم گرفته بودم که امشب رو در رو با عباس بشم و ببیتم که چی کا رمیخواد بکنه؟ آیا موضوع دختر خاله درسته یا نه؟
ساعت ۱۲ شب شد . بالاخره مادر پدرم خوابیدند . پاورچین پاورچین رفتم بالا و آروم در رو زدم . یک ثانیه بعد در باز شد . رفتم تو . عباس لبخندی زد .
عزیز دلم خیلی دیر کردی
خب آخه نمی خوابیدند . الان هم باید زود برگردم
اخماشو کرد توهم .
واسه چی ؟ تا ظهر فردا کسی نمیاد . میخوام امشب پیش خودم باشی .
آروم گفتم : مگه خل شدی ؟ اگه پاشن ببینن من نیستم . بگم کجا بودم نصف شبی؟!
عباس بد اخلاق نشست روی مبل . یه رکابی تنش بود با یه شلوارک .
نشستم روبروش : ببین عباس این موضوع دختر خاله چیه ؟
هیچی
هیچی ؟ پس مامانت چی میگه ؟
اون برای خودش میگه .
یعنی تو بر خلاف نظر اون با من عروسی میکنی؟
جواب نداد. با توام عباس
گفت : ببین گلی . من این چیز ها رو نمیدونم فقط الان تمام وجودم تو رو میخواد . اینو میفهمی ؟
پا شد اومد نشست کنارم و دستمو گرفت تو دستش. تو هم منو میخواهی دیگه مگه نه؟
سرمو تکون دادم . دستشو انداخت دور گردنم . منو بوسید . چادرم از سرم افتاد روی مبل . چشمهامو بوسید و دماغمو با دندوناش گرفت و کمی فشار داد .صدایم در نیومد و ضربان قلبم تند تر و تند ترشده بود . منواز جا بلند کرد و برد به سمت اتاقش . نشوند روی تختش و شروع کرد دکمه های پیرهنمو باز کردن . دهنم خشک شد و فقط بهش نگاه میکردم . هردکمه ای که باز میشد . حرارتم بالاترمیرفت . دکمه آخر رو باز نکرد و از یقه های پیراهن گرفت و به سمت عقب برد .پستونهام و سوتینم نمایان شدند . سگگ سوتینم از جلو بود . اون رو باز کرد د رحالی که تو چشمهای من نگاه میکرد . سینه ام به شدت بالاپایین میشد . دهان عباس هم با زمونده بود و قیافه بهت زده ای به خودش گرفته بود . سوتین رو که زد کنار و پستونهای برهنه ام جلوی روش قرا رگرفتند . ناخود آگاه آه بلندی کشیدم . و دیدم که عباس به خود ش لرزید و شل شد و نشست . نشست جلوی من روی زمین و دست زد به شلوارکش . خیسی آب منی اش رو دیدم . بله عباس با زهم آبش اومده بود . خیلی زود .!
از جا بلند شد . رفت از اتاق بیرون . وضعیت من هم به حال عادی برگشته بود .لباسامو مرتب کردم و اومدم بیرون . عباس توی توالت بود . منتظر شدم تا بیاد بیرون . وقتی اومد بیرون و منو دید . گفت : برای چی هنوز اینجای؟ برو خونتون دیگه .
خشونتی بود تو صداش که منو ناراحت کرد ولی چیزی نگفتم و اومدم بیرون .
از پله ها که می امدم پایین . بغض گلومو می فشرد . این چرا با من اینجوری حرف می زنه؟چرا این قدر بد؟ نکنه چون آبش زود میاد غصه میخوره؟ باید برم از دلش در آرم .
دوباره از پله ها رفتم بالا و در زدم . در رو باز کرد .
نگاهم کرد : چیه؟
رفتم تو و در رو بستم .
عباس جونم چیه؟ چرا اینقدر نارحتی از دست من؟ کاری کردم ؟
عباس بی حوصله دستی تکون داد وگفت : نه کاری نکردی . برو
اشک توی چشمام جمع شد . خودمو انداختم تو بغلش .
عباس ..عباس ..عزیزم منو به خودت فشار بده . من خیلی دوست دارم . عاشقتم .برات می میرم . هرکاری بخواهی برات م یکنم . فقط منو این جوری از خودت نرون . و آروم رآروم اشک ریختم .
عباس بعد مدتی تردید دستشوانداخت دور شونه ام و منو به خودش فشرد .
گریه ام شدید تر شد : عباس من اگه منو نمی خواهی بهم بگو . هیچ حقی رو به خودم نمیدم . هیچ حقی رو . به هق هق افتاده بودم . من یه زن فاسدی شده بودم . که با آدمهای زیادی رابطه داشتم .
عباس با صدای بغض آلودی گفت : خب خودت که نمیخواستی . میخواستی؟
نه نه که نمیخواستم ولی اون رضای نامرد منو مجبور کرده بود . حالا توهم اومدی و منو با اون سابقه میخواهی خیلی خیلی دوستت دارم . عباس جون . عزیزم شیرینم .
اشک ا زگونه هام سرازیر شده بود و میدیدم داره می ریزه روی فرش . عباس منو از خودش جدا کرد و نشوندم روی زمین و جلوی من نشست روی زمین و بهم خیره شد .
گلی جونم گریه نکن . نمیتونم اشکاتو ببینم . خواهش میکنم .
سعی کردم آبغوره گیری رو قطعش کنم .
ببین گلی . من باید زود تر واقعیت رو بهت میگفتم . من …………..نمیتونم با تو ازدواج کنم .
احساس کردم کسی بامشت محکمی کوبیدتو سرم . چشهام سیاهی رفت و عباس رو تیره وتا ردیدم .
با لکنت گفتم : آخه ………….اخه………………چرا ؟
به خاطر مادرم . او ن نمیخواد . منم طاقت دیدن ناراحتی اونو ندارم .هر شب گریه زاری میکنه . داره آب میشه . برام دختر خاله ام رو نامزد کرده . هرچی خواستم مانعش بشم نشده .
لبهام میلرزید . احساس میکردم که تو خواب و رویا هستم
عباس ادامه داد : اونم بعض تو نباشه دختربدی نیست . البته به خوشگلی تو که نیست .
دستمو گرفتم به لبه مبل تا بتونم بلند شم.پاهام هم میلرزید. چادرم رو روی سرم مرتب کردم .
صدام میلرزید گفتم : باشه عباس آقا . خیلی خیلی ازت ممنونم . منو از شرایط قبلی نجات دادی . تا آخر عمرم مدیونتم . من هیچ حقی به گردنت ندارم . دیگه هم مزاحمت نمیشم .
پشتم رو کردم که برم .
گفت : گلی
بدون اینکه برگردم گفتم : بله؟
اگه الان چیزی رو ازت بخوام ازم ناراحت نمیشی؟
بغضمو قورت دادم و گفتم : نه هرچی که باشه .
عباس من من کرد . من میخواهم باهات همبستر شم . همین الان . راضی هستی؟
تمام درونم میلرزید . از سرما بود یا از وحشت . به خودم نهیب زدم . که محکم باشم .
عباس ادامه داد : تو الان میدونی که نمیخوام با تو عروسی کنم ولی مدتهاست همبستری با تو توی تک تک سلولهام جا گرفته و نمی تونم به هیچ وجه از خودم دورش کنم . اگه ناراحت نمیشی فقط بذار یه بار باهات بخوابم . باشه ؟
چی باید می گفتم؟ عباس تو مقطعی مایه آرامش قلبو روح و روانم بود . حالا ازم یه خواسته ای داشت .دوست نداشتم . ولی چی کا رباید می کردم . از انسانیت به دوره که نپذیرم .
برگشتم به سمتش: .من د راختیارتم .
از جا بلند شد . گویا هنوز تردید داشت . شانه های منو گرفت و روی فرش خوابوند . به سرعت دکمه های پیرهنمو دوباره باز کرد و سوتینمو هم . از تنم کشید بیرون .شلوارمو از پاچه گرفت و درآورد . شورت مشکی منو زد کنار و دستشو رسوند به کس من . نگاهش نمیکردم . به سقف نگاه کردم و به لوسترها . صدای زیپ شلوارشو شنیدم . دستشو گذاشت زیر زانوهام و بلندش کرد . کسم به سمتش قرار گرفته بود .سوزش شدیدی بهم وارد شد . لبهام رو روی هم فشردم . چشمهام رو بستم .کمی که گذشت از درد اولیه کم شد . چشم باز کردم . عباس روی من افتاده بود . رکابیش هنوز تنش بود و خودش رو بالا پایین می کرد . داشتم زیر ناراحتی خرد می شدم . ا زتو ذهنم گذشت که ولی باز خدا رو شکر آب این زود میاد و تموم میشه . از این فکرلبخندی رو گوشه لبم حس کردم .فکرم زیاد غلط نبود چون عباس سریع از روم بلند شد و دستشو گرفت زیر کیرش . و دوید توی توالت .لبه های کسم می سوخت . خشک خشک کرده بود . شرت و شلوارم و پام کردم . سوتین رو بستم و در حال بستن دکمه های پیراهن بودم که عباس اومد بیرون .
نگاهی به من کرد و گفت : ببین گلی دیگه هر چی بین من وتو بوده تموم شده .توبرو دنبال زندگی خودت. من هم زندگی خودم .نه تو گردن من حق دار ی و نه تو حقی دار ی. روشنه؟
سرمو تکون دادم . چادرمو انداختم سرم دوباره .در رو باز کردم. پاورچین پاورچین رفتم زیر پتوم . ناگهان بغضم ترکید و دیگه جلوی هق هق گریه ام رو نتونستم بگیرم . سرمو کردم توبالش تا صدای منو کسی نشونه و بلند بلند گریه کردم .
از اون ماجرا دو روز گذشت . یک روز صبح برا ی خرید نون از در اومده بودم بیرون که عباس رو دیدم . نگاهم بهش موند ولی اون خودشو به ندیدن زد و به سرعت ازم دور شد. ولی من از اون پررو تررم دویدم و جلوشو گرفتم
وایستا . عباس وایستا
عباس ایستاد و به پشت سرش نگاه نکرد.
عباس . هنوز رو حرفت هستی؟ میخواهی با دخترخالت عروسی کنی؟
چیزی نگفت و به راه رفتنش ادامه داد .
صدامو بلند کردم : پس چی شد اون همه عشق و علاقه ؟ همه اش باد هوا شد؟ دروغ بود؟
عباس برگشت و نگاهم کرد . از چشمهاش هیچ چی رو نمیخوندم نه غم نه خشم نه ناراحتی نه شادی . هیچ چیزی نبود خالی خالی بود .
خیابون خلوت بود اول صبحی و جز بچه مدرسه ای ها کس دیگه ای تو خیابون نبود.
گلی یه چیزی رو بهت میگم . با خودم خیلی کلنجا ررفتم . ولی به نتیجه ای نمی رسیدیم . من نمی تونم با تو دیگه عروسی کنم . به دو دلیل اولا دختر خالمه که الان با اون نامزدم . دوما ….
دویدم وسط حرفش : نه نمیخواد بگی دیگه دومیش مهم نیست . مبارکه
صبرکن باید گوش بدی . دومیش هم گذشته تو هست . نمیتونم اون کارهای تو رو به هیچ وجه از ذهنم د رکنم . تو با آدمهای زیادی خوابیدی . نمی تونی برای من زن مناسبی باشی . من یه زن نجیبب می خواستم نه یکی مثل توررو. حالا هرچقدر هم که خوشگل باشی.
تو شکمم چیزی وول میخورد احساس میکردم که الان بیارم بالا .: پس اون حرفها چی بود ؟ چرا منو امیدوا ر میکردی؟
اونموقع فکر میکردم که این چیزها برام مهم نیست ولی حالا نظرم عوض شده .
و پشتشو کردو راهشو ادامه داد .
خون به صورتم ریخت .دویدم و جلوش ایستادم تو چشمهاش نگاه کردم سرش داد زدم : بله تو هم مثل همونای دیگه فقط با من عطش جنسیت رو رفع کردی و حالا که سیر شدی از من بهم میگی برو به درک ؟ خیلی پستی و تف انداختم تو صورتش . عباس صورتش رو پاک کرد و لبخندی زد: عیبی نداره تو هم به من تف کن ولی همینی که گفتم تو به درد من نمیخوری .و دور شد .تا آخرین لحظه ای که توی دید بود نگاهش کردم و بعد نشستم کنار خیابون . احساس بی هویتی میکردم . به هیچ جایی تعلق ندارم الا به سطل آشغالی
————–
عروس خانم برای بار سوم میپرسم آیا بنده وکیلم؟
با اجازه حاج آقا جونم و عزیز جونم .بله
صدای کل زنهاپرده گوشمو داشت پاره میکرد . عزیز کنارم اومد و ماچم کرد . الهی ننه سفید بخت شی . الهی بترکه چشم حسود .
مادر مسیح هم منو ماچ کرد و بعد سه تا خواهرمسیح .
یکی از زنها داد زد: خانما حجابتونو درست کنین دامادداره میاد تو .
مسیح لبخند زنان نشست کنارم و زیر چشمی به من نگاه کرد .
میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم؟
لبخندی زدم و به انگشترم نگاه کردم . یکسال از نامزدی عباس با دخترخالش میگذشت ومن تو این مدت عملا روانی شده بودم . چند بار دکترروانپزشک منوبردند . اعصابم فوق العاده کش اومده بود وطاقت هیچ چیزی رو نداشتم . حتی میخواستم دوباره خودکشی کنم ولی ازخداترسیدم . که اون دنیا یقه ام رو بگیره و پرتم کنه طبقه هفتم جهنم . .ولی فرشته ای به اسم مسیح که مسیح من شد نجات بخشم بود تو همه اون لحظات بحرانی.
باباش حاج مرتضی بهش گفته بود : پسر این همه دختر حالا چرا فقط میگی اون؟
مسیح هم گفته بود : بابا تو این دخترچیزی رو من دیدم که تموم عمر دنبالش بودم .
حالا تو من چی دیده بود رو نمی دونم.! ولی بعداز یکسال از اولین خواستگاری داشتیم با هم عروسی میکردیم . به زبون بهتر عروسی کرده بودیم. چندین بار مسیح رو ا زخودم رونده بودم ولی اون بعد مدتی دوباره برگشته بود و دوباره خواسته اش ور تکرار کرده بود . تا این که ماه گذشته بالاخره بهش جواب مثبت داده بودم . اون روز مسیح از خوشحالی میخواست داد بزنه تو خیابون . که با التماس ازش خواستم این کا ررو نکنه . چشمهاش میخندید و من هم با اون . به نتیجه رسیده بودم که بهترین انتخاب من همین مسیحه . قبلا ا زجنس مذکر منزجر شده بودم ولی حالا کنار یکیشون نشسته بودم که عشق من بود و نفسم و مایه دلخوش زندگیم .
مسیح خیلی آداب دان و مبادی اخلاق بود . توی این مدت آشنایی حتی یکبار هم دستمو نگرفته بود . و رعایت فاصله رو می کرد . من هم ناراضی نبودم بعد ا زهمه اون بلاهای ریز و درشتی که به سرم اومده بود . باباش تو بازار هم صنف حاج آقای ما بود و مسیح هم همون حجره باباش رو کرده بود دفتر بازرگانی .و رونق و گسترش داده بود . ولی وضع بابای اون خیلی از بابای من بهتر بود به طوریکه اونا الان صاحب چندین دهنه مغازه و ویلا وآپارتمان بودند ولی حاج آقای ما فقط به همون حجره و خانه که داشتیم بسنده کرده بود .
مسیح خیلی خوش اخلاق بود و به همه خواسته های من تن در داده بود . چندباری این اومده بود تو ذهنم که زن خارجیش چه ابلهی بوده که راضی شده از مسیح جدا بشه !
شب قبل از عقد گفتم : مسیح !
گفت: مسیح به قربانت بشه . بگو عزیزم . بگو شیرینی من . بگو عسل من . بگو….
حرفشو قطع کردم : میذاری بگم بالاخره یا نه ؟
دولا شد و تعظیم کرد : امرامر شماست مطاعه سرورم بنده غلامی بیش نیستم .
خنده ام گرفته بود : خب خب می ذاری بگم ؟
مسیح همینجوری دولا مونده بود . من ادامه دادم: تو هنوز بهم نگفتی که ماه عسل کجا میخواهی منو ببری؟
کجا دلت میخواد؟
خارج از ایران باشه . هرجایی که بود.
افغانستان بریم؟!
مسیح
خب تسلیم من تسلیمم کجا بریم ؟ اروپا ؟ آمریکای لاتین ؟ چین ؟
بریم ژاپن
خندید . دخترالان دیگه کارگر ایرانی قبول نمیکنند که دیپورتمون میکنن
پس بریم چین . دلم میخواد دیوارچین رو ببینم
باشه اونجا میریم . اتفاقا یه نمایشگاهی هم اونجا ماه دیگه برگزار میشه میریم با هم اونجا هم فاله هم تماشا .
حالا هم شب عروسیم بود . همه ناراحتیها و مشکلاتم رو داشتم پشت سر میگذاشتم و میخندیدم به هر چی که تو دنیا هست.
این داستان هنوز ادامه داره …..

زندگی کثیف قسمت ششم

ادامه داستان……
شب که رضا اومد و خوابید من دیرتر از اون رفتم تو رختخواب ولی اون هنوز بیدار بود .
چیه رضا چرا نخوابیدی هنوز ؟
فکرمیکردم .
به چی ؟
به این مرتیکه محسنه فکر میکردم . منو از زندگی انداخته . اصلا کیرم دیگه راست نمیشه . امروز مهنار گیر بهم داده بود ولی بی فایده . خیلی نگرانم .
رضا واقعا که خیلی پررویی ها . داری تعریف میکنی؟
برو بابا حال نداری / عقب افتاده .
پشتشو کرد به من و خوابید . با چشمهای باز دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم . قلبم به شدت میزد و منتظر صدای در بودم . انتظاری که زیاد به طول نکشید . صدای د رو پچ پچ چند نفررو شنیدم . از ترس سرمو زیر پتو قایم کردم .
رضا یه غلطی زد و روشو به طرف من کرد و باز خوابش برد . پتورو زدم کنار و به در نگاه کردم . لرزشی رو حس کردم . ا زکارم پشیمون شده بودم ولی دیگه کار از کار گذشته بود . در اتاق آروم باز شد و سه نفر داخل شدند . ناخودآگاه از ترس جیغ زدم . اون سه نفر سرجاشون خشکشون زد و رضا از جا پرید . چند ثانیه همه چی در سکوت فرو رفت و ماها فقط به هم دیگه نگاه می کردیم . رضا ناگهان از جا پرید و تا اومد داد بزنه یکی از اون سه نفر با یه چوب زد توسرش . رضا آخی گفت و افتاد زمین و سرشو گرفت تو دستش. خون رو دیدیم که ازش میریخت . اون سه نفر چهره شونو پوشونده بودند.
اون که از همه چاقتر بود گفت : سی دی رو چی کارش کردی؟
رضا جوابشو نداد و فقط سرشو مالوند . یکیشون یقه منو گرفت و از روی تخت بلند کرد . چاقوشو گذاشت زیر گلوم . : یالا بگو وگرنه سرشو بریدم .
جیغ زدم: ولم کن آشغال
که با یه ضربه تو سر جوابمو گرفتم و صدامو بریدم . به رضا نگاه کردم . ظاهرا کارخیلی جدی تر از اونی که قرا بود داشت پیش می رفت .
یکی دیگه یقه رضا رو گرفت : می گی یا سر زنتو برات ببریم؟
رضا گفت: برام مهم نیست سر اون ومن و ببرین . سی دی چی هست اصلا ؟
اونی که چوب داشت عصبانی شد و چوبشو بلند کرد و محکم زد پشت کله رضا . رضا بی صدا دمر افتاد روی زمین با چشمای باز . اون یکی که تا حالا حرف نزده بود یقه اونی که زده بود رو گرفت و
تکون داد : احمق این چه کاری بود ؟ کشتیش که . قرارامون این نبود .
اونی که منو گرفته بود ولم کرد و دوبید بیرون .:من که نیستم .
صدای پاشو از پله ها میشنیدم .اونی هم که زده بود در رفت و سومی هم به دنبال اونها . کل این اتفاقات تو ۳ دقیقه اتفاق افتاد .من شوکه شده بودم و و نمیدونستم که چی کا رباید بکنم ؟ یا ترس رفتم بالا سر رضا .یعنی واقعا مرده بود؟برش گردوندم . به صورتش نگاه کردم ا زخون خودش قرمز بود . ولی نفس میکشید . ضربهه فقط بیهوشش کرده بود . ا زجا پاشدم . در خونه رو بستم .سی دی . باید سی دی رو پیدا م یکردم و از بین می بردم . رفتم سر کشو قفل بود . یه چاقو بزرگ آوردم و انداختم تو شکاف . زور زدم . زورد زدم تا قفلو رو شکوندم .یه سی دی درست روی رو بود . ورداشتم گذاشتم توی دستگاه . خودش بود . ورداشتم .خب حالا چیکارش کنم؟ دو دستمو انداختم دو ورش و شکوندمش . خیالم راحت شد . ور داشتم از در اومدم بیرون . میخواستم ببرم بریزم توی جوب آبی که درست از جلوی در خونه رد می شد . وقتی ریختم . نفس راحتی کشیدم . از پله ها اومدم برم بالا که یکی از همسایه ها اومده بیرون . وحشتزده بهم گفت : چی شده ؟
نفس نفس می زدم : خونه مون دزد اومده بود . شوهرمم هم زدن دنبالشون کردم ولی دویدندو رفتند .
از صدای ما بقیه همسایه ها هم اومدن بیرون .باهم بالا رفتیم .وای چی میدیدم . رضا اومده بود بیرون و با صورت افتاده بود روی پله ها ومعلوم بود که چند بار ی هم غلط زده .
…..
آقا جون گفت : دختر شوهرت که دیگه چیزی نمی فهمه . موندی خونه که چی بشه ؟
آخه هنوز شوهرمه هنوز وسایلم اونجاست .
ببین اون دیگه هیچی نمی فهمه .منگل شده . طلاق تورم دو روزه می گیرم . میام باهات وسایلتو جمع میکنیم میریم خونه خودمون . تو که نباید خودتو به پای اون بسوزونی که .
دیگه رو حرفش نمیتونستم حرف بزنم . از اون شب ۲ ماه میگذشت . رضا در اثر اون ضربه ها هوش و حواسش را از دست داده بود و دیگه کسی رو نمیشناخت . پلیس هم به چیزی دست پیدا نکرده بود . تو رفت و آمدها یه باری هم محسن خان اومد و بهش گفتم موضوع رو و دیگه رفت و پشت سرشو دیگه نگاه نکرد .
خانواده اش گذاشتنش توی یک آسایشگاه . من هم طلاقمو خیلی راحت گرفتم و برگشت تو همون خونه ای که توش بزرگ شده بودم . و زیر خونه عباس جون خودم . هر روز هم دیگه رو می دیدیم . عباس خیلی به من علاقه داشت و خیلی هم احتراممو داشت . خودم هم توقع نداشتم که بعد از این داستانها و اتفاقاتی تلخی که برام افتاده بود این قدر یکی میتونه جنتلمن باشه و من علاقه داشته باشه ولی عشق اون به من واقعا افسانه ای بود . تو این مدت یه با رهم دستمو نگرفته بود و یواش یواش داشتم همون دخترخوب و نجیبی میشدم که بودم . یه روز عصر عباس رو دیدم که سگرمه اش تو هم بود .
چی شده عباس خان؟
چیزی نیست فقط موضوع عزیزه .
چی شده مگه ؟
اون با ازدواج من با تو مخالفه
از حرفش تعجب نکردم ازدواج با یه زن مطلقه مطلوب هرکسی نیست .ولی بغض گلومو گرفت و سرمو انداختم پایین . یواش یواش حس کرده بودم که لیاقت یک زندگی خوب رو دارم . یه نفس عمیقی کشیدم و تو چشمهای عباس نگاه کردم . بانگرانی داشت بهم نگاه میکرد .
یه لبخندی زدم : خب تعجب هم نداره . کی میاد پسر یکی یدونشه قربونی یه زن مطلقه کنه؟
عباس نگاهم کرد و گفت : ولی وقتی من خودم می خوام دیگه مشکلی نباید باشه .
ببین عباس جون . من دلم نمی خواد که تو به خاطر من جلوی روی خانوادت بایستی .
نه . من تو رو میخوام و برای رسیدن به تو هرکاری حاضرم بکنم . حتی اگه پاش بیافته باهاش در میافتم
که انگشتم رو گذاشتم روی لبش و هیس گفتم . لبم و گاز گرفتم و گفتم : ای ای تو که پسر خوبی بودی
عباس ساکت شد و منو نگاه کرد و لبش رو غنچه کرد و انگشتمو بوسید . انگشتمو کشیدم عقب و دوباره لبخندی زدم : ببین عباس جان . تو منو دوست داری . این باعث افتخارمه . من خودم میدونم بعد از اون مصیبتهایی که به سرم اومد . کمترکسیه که اون موضوعها رو بدونه و حاضر بشه با من ازدواج کنه ولی تو این فداکاری رو داری میکنی من هم تو رو دوست دارم و حاضرم که تو هر کاری بگی انجام بدم ولی ازت خواهش میکنم که این موضوع رو به خوبی و خوشی حلش کن باشه ؟
بلند شدم و چادرم رو پیچیدم دورم و از پله ها رفتم بالا . توی اتاقم که رسیدم . بغضم ترکید و زار زار گریه کردم . این مصیبتها حق من نبود . من الان باید برای خودم زندگی آرومی داشته باشم نه که این وضعیت من باشه . خانوم جونم در رو باز کرد و اومد تو .
دختر این چه کاریه که با خودت میکنی؟ بابا مگه تو اولی هستی که بی شوهر شده ؟ خدا رو صد هزا ر مرتبه شکرتو جوونی و خوشگلی لنگه نداری . هزارون هزا ر منتتو دارند قربونت برم .
خودمو انداختم تو بغلش . نازم کرد و گفت : حالا پاشو پاشو یه چیزی بهت بگم خوشحال شی .
نشستم و اشکامو پاک کردم .
حاج مرتضی رو یادت هست که قدیما شریک بابات بوده ؟ پسرشو فرستاده بوده خارج درس بخونه . اون اونجا یه زن ا زاین خارجیها گرفته و ولی نتونستن کنار بیان . فکرکنم مادرجون همو راضی نمیکردن
و خندید . من هم خنده ام گرفت .
خلاصه جونم واست بگه که پسره خیلی هم مومن و با خداست ولی اومده ایران و اونو طلاق داده و میخواد دیگه وردست آقاش وایسه تو حجره . حاج مرتضی میخواد دست پسره رو همینجا بند کنه که یاد تو افتاده و به آقا جونت رو انداخته . آقا تم که قبول کرده و امشب میان خواستگاری .
چی ؟ چشام گشاد شد. خانوم جون من دیگه نمیخوام ازدواج کنم که .
خبه خبه . چه حرفا میشنوم . دختر هنوز ۲۰سالش نشده واسه من سر زیاد شده
و دور خودش چرخید و رفت بیرون . ای وای پس عباس چی میشه ؟ باز داستان قبلی ؟ دویدم از تلفن شمارشو گرفتم . به عباس موضوع رو گفتم . خیلی ناراحت شد
گفت: خودم تنهایی هم که شده پا می شم میام خواستگاری .
نه عزیزم نمیشه آقا جونم قبولت نمیکنه بعدشم کا رسخت تر میشه . تو فقط سعی کن مامانت رو راضی کنی اون بیاد بقیه اش با من .
بعد از ظهر خانوم جونم به زور منو فرستاد حموم . :
برو دخت برو این قدر چشم سفیدی نکن آخه . جلو خواهرو مادرش آبروریزی میشه .
زیر دوش آب حرص میخوردم ولی عیب نداشت . جوری رفتار میکنم که منو نخوان و دمبشونو بذارن رو کولشون و برن نیان . اومدم بیرون . خانوم جون نگام کرد و برام قربون صدقه رفت .
چشمم به کف پات باشه مادر . این پنجه آفتاب رو کی دیده تا حالا؟
لبخند زدم . خانوم جون همیشه ازم تعریف میکرد .
نیم ساعت بعد خواستگارا اومدن . مادر و سه تا خواهر . دم در چادراشونو آویزون کردند و نشستند . مادرشون خیلی پیر بود ولی خواهراش با چشاشون داشتند منو قورت میدادند . طبق سفارش خانوم جون یه دامن بلند پام کرده بودم ولی فکر کنم با اون چشاشون تا شورتم رو هم دیده بودند ! کمی که گذشت خواهر بزرگه به من اشاره کرد و گفت عروس خانوم بیا پیش من بشین ببینم . معلوم بود تصمیم گیرنده اونه و مادره این وسط فقط دکوره . کنارش نشستم . با دستش چونه ام رو گرفت و خریدارانه براندازم کرد . خنده ام گرفت . یاد برده داریهای قدیم افتاده بودم . خواهر کوچیکه که ۳۰ سالی می خورد داشته باشه . بلند داشت می گفت : فتبارک … که صداشو برید .خواهراش چپ چپ نگاهش کردند . اونم سرشو به میوه پوست کندن مشغول کرد . از اینجا اونجا حرف زدند و بدون اشاره به موضوع اصلی بالاخره ا زاونجا رفتند .
نفس راحتی کشیدم . شب آقا جونم که اومد . با خانوم جون پچ پچ کردند ولی من یواشکی با تلفن با عباس داشتیم قروبن صدقه هم می رفتیم .عباس همیشه تو حرفهای عاشقونه که به هم میزدیم سعی میکرد که وارد حریم نشه ولی اون شب نمی دونم چرا همش حرفهای سکسی میزد .
عباس زشته
زشت چیه گلم ؟ زشت پیرزنه که با شورت بیاد بیرون .
ای .خنده ام گرفت
حالا ببین لب من مزه اش چه جوریه؟
مزه گیلاس
عباس خندید . چرا گیلاس ؟
نمیدونم چون مزه آلبالو نمیده و غش غش خندیدم .
ولی لبای تو مزه توت وحشی میده و من می خوام الان بخورمشون .
الان؟
آره همین الان . بیا رو پشت بوم .
نه بابا نمیشه آقا جونم اومده چی بگم بیام بیرون این موقع شب .
باشه وقتی خوابید بیا .من منتظرتم
و قطع کرد . ا زاتاق اومدم بیرون . خانوم جونم منو اشاره کرد که بیام جلو . نشستم روبروش .
آقا جون گفت : ببین دخترم . عیال و صبیه های حاج مرتضی شما رو پسندیدند . فقط مونده که خود اقا زاده اش ببینه و خود شما . که اونم تا همین هفته انجام میشه .
دهنم باز موند . عجب . من که تا تونسته بودم بی محلی کرده بودم ولی ظاهرا نظر اونا چیز دیگه ای بوده .
آقا جون ادامه داد : حاج مرتضی عجله داره که این وصلت هر چه سریعتر سر بگیره و ساعت هم دیدند و ازم خواسته که اجازه بده که بنده زادش با خانواده فردا برای بحثهای تکمیلی بیان . شما که مخالفتی نداری؟
حرفی نزدم . روم نمی شد چیزی بگم . عیب نداره بذار پسره بیاد حالشو می گیرم که دیگه اینوارا پیداش نشه . پسره رفته عشق و حالشو کرده حالا اومده میخواد یه دختر چشم گوش بسته بگیره . خودم از فکر چرندم خنده ام گرفت . دختر چشم و گوش بسته؟! و تو دل خندیدم . ساعت ۱۱ آقا جون و خانوم جون رفتند بخوابند . روم نمیشد برم بالا ولی پاهام منو ناخودآگاه به بالا کشوندند . پشت بوم تاریک تاریک بود . یه کم ترسیدم . برگشتم که برگردم . که عباس دستشو گذاشت رو شونم . جیغ کشیدم ولی آروم . منو کشوند کنار دیوار خرپشته . نگاه کرد تو چشام . خودم لبم رو گذاشتم روی لبش و بوسیدمش . اول لبشو ثابت نگه داشته بود ولی چند ثانیه بعد لبمو کشید تو دهنش .
اوم مزه تمشک وحشی میده حالا . آره عوض شد . مزه اش عوض شد ه .
زبونشو کرد توی دهنم . بااون دندونامو لمس کرد . من هم زبونمو فرستادم توی دهن اون . خیلی بامزه بود . خنده دار بود . هرکدوم سعی میکردیم که بیشتر این کا ر رو بکنیم .لب پایینیمو گرفت و خورد . حس غریبی داشتم . دستامو انداختم روی شونه عباس و بهش آویزون شدم . چون پاهام دیگه وزنمو تحمل نمی کرد .منو چسبوند به خرپشته و از پیشونیم شروع کرد به بوسیدن . به گوشم که رسید زبونشو کرد توی گوشم . اولش رو بدم اومد ولی بعدیها لذتبخش بود . این عباس چش شده بود ؟ همیشه ازم فاصله میگرفت ولی مثل این که امشب حسابی شیطون شده بود ها .
زمزمه کردم عباس جونم . تحملشو ندارم دیگه منو بلند کن .
عباس ولی گوش به من نداد و دوباره با دهنش صدامو بست . این قد رلب منوخورده بود که سر شده بود . من هم که دیگه عین چوب وایستاده بودم و جواب بوسه هاشو نمی دادم . جونم داشت در میرفت . به نظرم یه ربعی می شد که لبها مو میخورد که عقب وایستاد . دستمو گرفتم به دیوار و چادرمو دوباره سر کردم .به عباس نگاه کردم . اومد جلو منو به خودش فشار داد و
زمزمه کرد : گلم دوستت دارم ……..خیلی خیلی عاشقتم .
و پشت بوم رو ترک کرد .
به خودم لرزیدم . یعنی چی میشه این داستان منو عباس . می تونیم با هم ازدواج کنیم .؟ آروم آروم از پله ها اومدم پایین . آهسته در را باز کردم و نک پا نک پا در اتاقم را باز کردم که برم تو . وای قبلم داشت وای میستاد . عزیز نشسته بود توی اتاقم و داشت به من نگاه میکرد . سر جا خشکم زد . زبونم بند اومد و به عزیز نگاه کردم .یه دقیقه ای بی هیچ حرفی بهم نگاه کردیم . بعد از یه دقیقه با دست اشاره کرد که بیام و بشینم کنارش . وقتی نشستم خیلی آروم گفت : دخترجان این کا ها چیه میکنی؟
آ ب گلومو قورت دادم و گفتم : چه کاری؟
گفت: با عباس رو پشت بوم چی کار داشتی میکردی دختر؟
رنگ از روم پرید . یعنی ما رو با هم دیده بود ؟. یهو اشک تو چشام جمع شد .و به هق هق افتادم .
خانوم جون عزیز جون من ما همو دوست داریم .
عزیز زد تو لپش : وای خدا مرگم بده آقا جونت بفهمه قیمه قیمه ات میکنه هم اونو و هم تورو . نگفتی یکی اون جا ببینتتون . دیگه نمی تونیم تو این محل سر بلند کنیم دختر؟
عزیز رو بغل کردم . مامان جون عزیزم . چیکا رکنم . دست خودم نیست . عاشق عباس شدم . اون هم منو خیلی دوست داره .
خانوم جون گفت : خب پاشه اونم بیاد خواستگاری . چه ایرادی داره ؟ پسر سر به راهیه . تا حالا ندیدم که سر بلند کنه تو چشای آدم نگاه کنه .
آخه مامانش مخالفه ازدواج اون با منه . میگه زن مطلقه برای پسر جوونم نمیگیرم و باز هق هق کردم .
وا واه چه غلطا . ملیحه خانوم هم واسه ما آدم شده ا زخداشم باشه دختر یکی یه دونه مو بخوام بهش بدم . اصلا ولش کن . بیا با همین پسر حاج مرتضی صحبت کن ببین چی میشه ؟ شاید از اون خوشت بیاد و فکر این عباس رو از ذهنت دور کنی .
گفتم : نه نمیخوام من این عباس رو میخوام .
خانوم جون ا زجا پاشد و بی حرفی در اتاق رو پشت سر خودش بست . باز خدا رو شکر که چیزی بروز نداد به آقا جون .
فردا عصر طبق قرار قبلی حاج مرتضی با پسرش و زن و سه تا دختراش اومدن . توی آشپزخونه بودم و منتظر تا صدام کنند. تصمیم داشتم که جلووشن دست و پا چلغتی در آرم و حتی اگه شده چایی رو بریزم روی زمین که نظرشون ازم برگرده . صدای مردونه رو میشنیدم یکیش ضعیف بئد ویکیش هم قوی . ولی نمی تونستم تشخیص بدم که کدو پدره است کدوم پسره.است؟ از یه طرف دلم نمیخواست برم بیرون از یه طرف هم فضولیم گل کرده بود و دلم میخواست قیافه پسره رو ببینم . که انتظارم زیاد طول نکشید .
آقا جونم صدا زد : دخترم چند تا چایی بیارین لطفا
چایی ها رو ریختم و چادرمو پیچیدم دورم و وارد سالن شدم . سرمو انداختم پایین ولی زیر چشمی همه جا رو می پاییدم. اول گرفتم جلوی پیرمرده که حاج مرتضی بود . اون هم گفت : ماشاله ماشااله بعد جلو مادره و سه تا دختراشون و آخر سر هم جلوی خواستگار . سرمو کمی آوردم بالا و بهش نگاه کردم . چشمهای سبز سبز داشت . موهای مشکش مشکی . ته ریش داشت و موهاشو به یک طرف خوابونده بود . کمی تپل بود . لبخندی زد و چایی رو برداشت . اومدم برم تو آشپزخونه که آقا جون گفت بیا پیش خودم بشین دخترم . معلوم بود که از داماد خوشش اومده . وقتی نشستم تازه یادم افتاد که سینی چایی رو نریختم زمین !
حاج مرتضی برگشت به آقا جونم گفت : حاج آقا اگه اجازه بفرمایین . این دوتا جوون با هم بشینن و سنگاشونو وا بکنن . بالاخره صحبت سر یه عمر زندگیه .
آقا جون سری تکون داد و گفت : خواهش میکنم اجازه ما هم دست شماست و به اشاره اون بلند شدم و با پسرشون نشستیم گوشه دیگه اتاق .
خواستگار سرشو به سمت من تکون داد و گفت : من اسمم مسیحه . میبخشین که مزاحمتون شدیم .
صدای بم و گیرایی داشت و ناخودآگاه توجه بیشتری کردم بهش .قیافه مردونه ای داشت . دستای درشت و کار ی . بادستای ظریف عباس مقایسه شون کردم . به نظرم زشت اومدن . ولی اسم بامزه ای داشت مسیح .
از خودش تعریف کرد و از ازدواج ناموفقش و نیم ساعتی صحبت کرد و من هم فقط گوش می دادم .گاهی هم سر تکون میدادم .
بعد از نیم ساعت مسیح گفت : اگه بخواهین میتونین به حرفهای من فکر کنین و اگه قبولم کردین تو جلسه بعدی شما از خودتون بگین . بعد هم خداحافظی کردند و رفتند .
شب آقا جون و خانوم جون راهی یه مجلس روضه شدند و هر چی عزیز بهم گفت بیا بریم نرفتم . میخواستم بتونم حسابی فکر کنم . موضوع عباس با مسیح با هم قاطی شده بودند . اول نمی خواستم به این مسیح اصلا فکرکنم ولی حالا دائم میاومد تو ذهنم .عجیب بود خیلی .
صدای در آپارتمان رو که شنیدم از جا پریدم . رفتم پشت در : کیه ؟
منم عباس باز کن
با تعجب باز کردم .چپید تو . و منو گرفت توی بغلش . هولش دادم عقب :
چیه عباس چی شده؟
دوباره اومد جلو و لبشو گذاشت روی لبم . زبونشو می کشید روی صورتم و تمام صورتم رو میبوسید .
عباس چی شده چرا چیزی نمی گی ؟ چ یشده آخه ؟
کمی ترسیده بودم .ولی عباس بی اعتنا من وبغل زد و به سمت اتاقم حرکت کرد . احساس خوبی داشتم . یعنی الان تو بغل عباسم؟
دستمو انداختم رو شونه هاش و خودمو بهش فشردم .منو نشوند رو تخت و خم شد و پامو از روی جوراب بوسید .دستامو دو طرفم گذاشتم و تمام تنم شروع به کش اومدن کرد . جورابهامو از پام در آورد و پاهامو بوسید . دستامو کردم لابلای موهاشو و به همشون ریختم .از زیر دامنم شروع به بالا اومدن کرد دیگه سرشو نمی دیدیم والی زبونشو که روی ساق پام کشیده میشد رو حس میکردم به سر زانوم رسید و بوسید و لیس می زد آه آه بدنم لرزه افتاد . سرشو از زیر دامنو در آورد و به من نگاه کرد . صورتشو با دو دست گرفتم و به سمتش خم شدم . لبم رو گذاشتم روی لبش و شروع کردیم به مکیدن لبهای هم . دستامو روی شونه هاش گذاشتم و لمس کردم سفتی سر شونه هاشو . دامنمو تا کرد و آورد تا بالای رونهام . کمی خجالت کشیدم و لی وقتی سرشو کرد لای پام و با زیونش از روی شورت کسم و زبون زد اون یه ذره خجالتم ریخت.یهو ا ز زیر دستاشو گذاشت زیر کونم و بلندم کرد . من هم پاهامو قالاب کرد م دور کمرش و اونو محکم به خودم فشار دادم . نفس نفس عباس منو هم به نفس نفس انداخته بود سفتی کیرشو داشتم حس میکردم و دستمو بردم سمت کیرشو ولمسش کردم . منو گذاشت روی تخت و کنارم دراز کشید . از روی شلوارش کیرشو لمس کردم . سفت سفت شده بود . حالا فقط دراز کشیده بود و آه میکشید . فهمیدم دلش میخواد که به کیرش بیشتر دست بزنم . آروم آروم نوازشش کردم .زیپ شلوارشو باز کردم و دستمو از لای زیپ به شورتشو رسوندم . کمی تو دستم گرفتم و به چشمهای عباس نگاه کردم . باز عباس رو بوسیدم . دستمو بیشتر داخل کردم و از از بالای شورتش کیرشو کشیدم بیرون . هنوز درست در نیاورده بودم که آبش پاشید به دستم و رو تختی من . جا خوردم و به عباس نگاه کردم . سریع ا زجا پاشد و به من نگاه کرد .
ببخش من عادت ندارم . آبم زود اومد همه جا رو کثیف کرد .
کیرشو با همون وضع کرد توی شورتش وشلوارش بست . من هم بلند شدم نشستم . نگاهی به خودم انداختم . توی این تقلاها دامنم تقریبا از پام در اومده بود . حالا که ا زاوج هیجانی هم افتاده بودم پایین . باز هم از عباس خجالت کشیدم و خودمو زود پوشوندم . عباس سر به زیرانداخت و خداحافظی گفت و از در رفت بیرون . صدای بستن در آپارتمان رو که شنیدم . ا زجا پاشدم . اول رفتم توی توالت و دستامو شستم بعدشم . رو تختی رو انداختم تو حموم و حسابی چنگ زدم .
وای من هم چه خلم ها اکه تو این فاصله آقا جونم اینها میاومدن چی میشد ؟!.
این داستان هنوز ادامه داره ……

زندگی کثیف قسمت پنجم

ادامه داستان……..
و گفت : حتما تو بهش خوب حال ندادی
رورمو کردم اونور .
خندید : ولی کور خونده عوضی این جا رو بسک
و یه سی دی گذاشت تو دستگاه . تو تلویزیون صحنه سکس اون با من دیده می شد . با شگفتی از جا پاشدم باورم نمیشد . اونجایی بود که من داشتم میدویدم و اون به دنبالم . وای پس رضا همش رو نقشه کشیده بوده تا ازمون فیلمبرداری کنه
خنده بلندی کرد : حالا یه آتویی ازش گرفتم . اگه نخواد چکموپس بده می فرستم خونه اش زنش ببینه . بعدشم سرکارش .
گفتم : خب من هم که تو فیلمم.
برو بابا کی تو براش مهمی .
سی دی رو در آورد و گذاشت تو کشو و درشو قفل کرد . وای خدا جون حالا باید چی کا رکنم؟
نمی دونستم چی میشه ؟ پاشدم رفتم تو سالن پیشش .
رضا تو خیلی بدی کردی در حق من . ولی این یه کا ررو نکن .آبروم رو نبر . اگه یکی از فامیلهام ببینن . اگه آقا جونم ببینه . وای از غصه دق می کنه که . منم خودم رو می کشم . خونم میافته گردن تو . بهت التماس میکنم . به پات میافتم .
ودوباره شروع به گریه کردم .
ای بابا چه شلوغش کرده . من که نمیخوام اینو پخشش کنم . اونو فقط به عنوان تهدید بهش می گم . اونم قبول میکنه به خاطر آبروشم که شده نمیاد موضوع رو علنی کنه . چکم رو که بده سی دی رو بهش میدم . اونم سی دی رو از بین می بره و خلاص
رضا نکن این کا رو نکن . تو رو هرکی دوست داری . جون مامانت نکن .
اه برو بابا بآبغوره رو بس کن .
گوشی تلفن رو برداشت . زنگ زد .
الو آقا محسن خوبی ؟ با زن ما خوب حال کردی ها . می گه اگه میشه باز م میخوام آقا محسن رو بیاد منو ترتیب بده . خنده بلندی کرد و ادامه داد: ببین محسن جان یه چیزیت رو جا گذاشتی خونه ما . من فردا برات میارم تو محل کارت …. نه بابا چه زحمتی …. حالا آوردم میبینی .
گوشی رو قطع کرد . نگاهی بهم کرد و
گفت : حال کردی فقط چه جوری ۵۰۰ میلیون رو زنده کردم . با همکاری تو . عوضش نمی رم زندان و میتونم به تو حسابی حال بدم . اینم دستمزد تو و باز خنده بلندی کرد .
فردا وقتی رضا از در رفت بیرون منم لباس پوشیدم و رفتم از تلفن عمومی سر کوچه زنگ زدم به عباس . هیچی به عقلم نمی رسید و باید از اون راهنمایی میگرفتم . تنها پناه من عباس بود . بعد از چند بار زنگ زدن برداشت
الو عباس آقا منم
به به سلامی چو بوی خوش آشنایی چه عجب یادی از فقرا کردین شازده خانوم؟
خواهش میکنم
خب چه خبر؟
ببین . من …..من ……
چی شده ؟ بگو .
من …..من …..
ای بابا تو که منو کشتی . بگو عزیزم بگو
کلمه عزیزم رو که شنیدم بغضم ترکید . عباس جون تو روخدا به فریادم برس . غیر تو فریاد رسی ندارم .
عباس کا ملا اون ور خط هول کرد .
قربونت برم . الان کجایی؟ همین الان میام .
هفت تیرم .
همونجا باش . زیر پل هوایی وایستا تا ۳۰ دقیقه دیگه خودمو بهت می رسونم
و قطع کرد . نگاهی به مردم اطرافم کردم . زود خودمو جمع و جور کرد م. و اشکامو پاک کردم .۲۰ دقیقه بعد عباس رو دیدم . موضوع رو از سیر تا پیاز برا ش گفتم . اشک تو چشاش جمع شد ه بود و سرشو انداخته بود پایین .
میرم اون نامرد و میکشم و تو رو آزاد میکنم از دستش .
نگاهش کردم